#سورنا_پارت_302


نتونستم جلو اشکم رو بگیرم وریخت .

-ایسانم چیشده؟؟؟

سریع رفتم توی ا-غ-و-شش وشروع به هق هق زدم .من چه مرگم شده؟؟؟نکنه جدی جدی عاشق سورنا شدم؟؟؟نکنه هانیه حامله باشه .

-دلم واسه مامانم تنگه ارمین .

اینجور خودم رو تبرعه کردم .دستش رو اوردم بالا وموهام رو شروع به نوازش کرد

-بمیرم خانومم زندگیم گریه نکن .

-نمیتونم .

-نکن دلم اتیش میگیره بخدا ..

-ارمین .

وهق هق امونم رو برید سر شونه های پیراهن ارمین خیسه خیس شده بود اشک های ارمین ریخت روی سر شونه ام وخیسی اش رو حس کردم از زیر بافتی که پوشیده بودم .ازش جدا شدم وای جدا داره گریه میکنه .

-ارمین .

دستش رو اورد بالا واشکمو پاک کرد .

-عشقم چرا واسه اینکه حست رو توضیح بدی دروغ میگی؟؟؟

-چه دروغی؟؟؟

-از دست سورنا دلخوری؟؟؟

وای خدایا ارمین از کجا فهمید؟؟؟

-نه بابا گفتم که دلم واسه مامانم تنگ شده .

-بازم دروغ فدات شم؟؟؟

-خدا نکنه .

-سورنا رو خیلی دوست داری؟؟؟

-نه .چرا چرت وپرت میگی ارمین؟؟؟من تو دنیا فقط عاشق یک نفرم اونم تویی زندگیم .

-ایشالله .

واسه اینکه بیشتر گیر نده خمیازه کشیدم وگفتم:

-من خوابم میاد .

ایستاد وباهم سمت اتاق خواب رفتیم خودم رو پرت کردم روی ت-خ-ت .

ارمین اونطرف ت-خ-ت نشست صورتم جهت مخالف ارمین بود واسه همین نمیتونستم ببینمش .

حس کردم اون هم اومد زیر رو ت-خ-تی از این همه نزدیکی حالم بد میشه .


romangram.com | @romangram_com