#سورنا_پارت_282


-رفتن ونرفتن من دست تو نیست اسفندیار ..

-قبلا ها یه احترامی قائل بودی .

-اون قبلاها بود .میدونی که باعث خراب شدن همه چیز خودتی .من نیستم .احترام هرکس دست خودشه باهام بد راه اومدی منم کج راه شدم .

واز کنارش رد شدم .

خوبه اینم اسفندیار کاملا توی مشتم دارمش .

سریع رفتم بالا رفتم توی اتاقم کمی گذشت ایسان وارمین وهانیه پریدند داخل .

هانیه:خوبی عشقم؟؟؟

-خوبم .این برنامه شمال وپیست کی هست؟؟؟؟

ارمین:روانی یعنی الان تو خوبی؟؟؟؟مطمئن؟؟؟

وچشمکی دور از چشم همه زد .

-دخترا برید وسایلتون رو اماده کنید .من وارمین کمی باهم حرف داریم .

ارمین:ایسان هانیه برید .

جفتشون با بی میلی رفتند در که بسته شد ارمین اومد سمتم وگفت:

-الاغ تو چیکار کردی؟؟؟

-بیخیال ارمین بذار بریم این سه روز خوش بگذرونیم کمی مخ بابات تاب برداشته .

-خوش بگذرونی؟؟؟من به زور ایسان رو پیچوندمش که چرا کلت گذاشت روی سرت واون اراجیف رو گفت .

-بیخیال پسر خوب .خودت رو ناراحت نکن نمیتونه بهم صدمه ایی بزنه .

-مگه چیزی تو چنته داری؟؟؟

-نه بابا اه در بساط ندارم .هرچی داشتم بابا جونت دزدید .همین جوری گفتم اون هم چشم ترس شده .

-یعنی میگی الان میدونه تو مامور پلیسی؟؟؟

-نه نمیدونه راجع بهش دیگه اینجا حرف نزن .لدفن میترسم میکروفونی چیزی کار بگذاره .

-باشه باشه چجور شد قبول کردی بیایی سفر؟؟؟

-گفتم کمی تنوع باشه .

-راسی این هانیه عوض شده میخوای باهاش چیکار کنی؟؟؟

-نمیدونم .بیخیال یه کارش میکنم دیگه بعدشم هانیه هیچ وقت عوض نمیشه ساده نباش .

-انشالله که تو راست میگی .

-برو لباس هات رو جمع کن برو .


romangram.com | @romangram_com