#سورنا_پارت_281
-چی میگی سورنا؟؟؟
-حتی یه تار مو هام هم کم بشه نابودی اسفندیار .بدون تاحالا عزیز دونستمت .اره روزی بود که به پاهات هم میافتادم ولی حالا جابه جا شدیم .روزی بود که گفتم ادمی .بهم کاری نداری .
-من .من .
-تو چی اسفندیار هان؟؟؟گند زدی به همه چیز ..اگه یک روز من رو بکشی سند مرگ خودت هم امضا میشه .
اسلحه رو غلاف کرد وگذاشت توی کمریش .توی چشمام چشم دوخت وگفت:
-تو فقط ادم رو عصبی میکنی ..اومدنت به این خونه عوض اینکه یک سری چیزا رو بهتر کنه داره بدتر میکنه
-ببین اسفندیار بدجور داری پا رو دمم میذاری میدونی که تنهایی حتی ده کیلو مواد هم نمیتونی رد کنی .میدونی که دیگه افکارت داغون وقدیمیه و به درد قاچاق اعضا واین چیزا وانواع قاچاق وادم کشی نمیخوره .واینم خوب میدونی ت-خ-ت سلطنت فعلا دسته منه .پس اون پاهاتو تا قلم نکردم از زندگیم بکش بیرون والا حتی یک نخود هم واست قاچاق نمیکنم دیگه افتاد .
خودم هم حتی توی طرز برخوردم موندم اسفندیار که رسما کپ کرده بود .
ادامه دادم:
-میدونم الان توی ذهنت داری نقشه های جور واجوری واسه مرگم میکشی ولی با انجام مرگ من خودت که نابود میشی هیچ همه اطرافیانت هم نابود میشن .پس بهتره این افکار رو توی ذهنت راه ندی .در ضمن هانیه دیگه پ-ا-ک نیست .هر کاری که بخوام صاحب اختیارم باهاش بکنم .اگه هم دلم خواست که باهاش ازدواج میکنم .شاید هم ماه دیگه ولش کنم .
یکدفعه مثل شیر زخمی پرید طرفم ویقه ام رو توی مشتش گرفت زیر لب غرید
-تو چه غلطی با هانیه کردی؟؟؟
-فکر کن یه تنوعه .
-سورنا .
ومشتش رو اورد بالا که بزنه توی صورتم ولی بین راه متوقف شد ..
-چی شد اسفندیار؟؟؟نمیزنی؟؟؟
با ارامش گفت:
-هر کاری دوس داری با هانیه بکن .اون اشغال رو بهش هشدار دادم باید گوشی واسه گوش دادن میکرد .ومن تجارتم واسم مهمتر از اونه .حالا هم راتو بکش برو چند روز جلو چشمم نباش .
دستم رو زدم به کتش یعنی دارم گردش رو پاک میکنم .
-یعنی دیگه مطمئن باشم هیچ غلطی نمیکنی؟؟؟
چشمش رو باز وبسته کرد ونفسش رو از خشم داد بیرون .
-اسفندیار عصبی نشو مگه قرار نبود منو وتو ت-خ-ت سلطنت رو بگیریم؟؟؟واسه یه دختر که دخترتم نیست که ارزش نداره .
کمی چشماش گشاد شد
-اسفندیار من همه چیو میدونم .بیخیال محموله اخر ماهت هم حله .
-سورنا .
-بگو؟؟؟
-امروز به حد کافی روی اعصابم رفتی بهتره بری .
لبخند مسخره ایی تحویلش دادم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com