#سورنا_پارت_279

-ایسان خانوم به چی میخندی؟؟؟بگو ما هم بخندیم .

-شخصیه خخخخخ

ارمین:خانومم دیونه شدی؟؟خخخخخ

-شایدخخخخخ

-عجب خخخخ

هانیه کمی غذا واسه خودش کشید وشروع به خوردن کرد هنوز دو تیکه از گلومون پایین نرفته بود که اسفندیار اومد .

-به چه غذایی .

ایسان:عمو دستکار دخترتونه .

-چی؟؟؟هانیه غذا درست کرده؟؟؟راست میگه ایسان ؟؟باباجون؟؟؟

هانیه:کار خاصی نکردم بابایی .

اسفندیار نگاهی مشکوک به من کرد وبعدش روی هانیه زوم شد .

-چه خبر امروز هانیه جان؟؟؟

هانیه:خبر خاصی نیست .

-مدل لباس پوشیدن .این کارا خخخخ نکنه اسمون به زمین رسیده؟؟؟خخخخ

هانیه فقط سکوت کرد ولبخندی زد ای خدا منم داشتم قاطی میکردم .اسفندیار کمی برنج ومرغ میخورد کمی به من وهانیه چشم میدوخت ومشکوک پلک میزد پدر ودختر امروز عقلشون پریده بخدا غذا تموم شد نگاه کن ایسانم چه خاص به ارمین نگاه میکنه سورنا فراموش کن دیگه این عشق سهمه تو نیست .

از مجنون چی گیر لیلی اومد؟؟؟

فرهاد چی بهش رسید کوه رو کند؟؟؟

از عشقه تهمینه چی موند؟؟؟

زال ورودابه چی؟؟؟

ببین فراموش کن پسر عشق یه افسانه بیش نیست خودت رو اذیت نکن بی خیال کمی که غذا خوردم ایستادم .

هانیه:شما که چیزی نخوردید سورنا خان؟؟؟

-میل ندارم .

ورفتم سمت نشینمن که صدای اسفندیار میخکوبم کرد .

-سورنا چرا غذات رو تموم نمیکنی؟؟؟

برگشتم وبا خشم گفتم:

-گفتم که میل ندارم .

هانیه کمی تو خودش رفت وگفت:

-بابا میشه بهش گیر ندی شاید دوست نداشت .

romangram.com | @romangram_com