#سورنا_پارت_271
اسفندیار سریع رفت طرفش نمیدونم واسه چی من که در حال کم شدن نفسم بود سریع رفتم بالا توی سالن شرکت وچند پاپ زدم وکمی نفسم رو نگه داشتم .با یاد اوری صحنه ایی که دیدم در حال روانی شدن بودم به شرط اینکه اخرش سر از تیمارستان در بیارم رفتم توی اتاق اسفندیار وخودم رو روی کاناپه پرت کردم کمی که گذشت در باز شد ودختر تقریبا قد بلند وخوش اندام وارد شد
-عزیزم چیزی شده؟؟؟چرا اومدی داخل اتاق اقا اسفندیار؟؟
-باید توضیح بدم برو بیرون .
-وای چه بداخلاق .کی هستی که این جسارت رو داری
-سورنا سرداری حالا فوضولیت تموم شد برو .
-چی؟؟؟اقا سورنا شمایید؟؟؟؟
-بله .
-وای خیلی خوشحام از دیدنتون .
واومد نشست روی کاناپه نزدیکم
-خیلی دلم میخواست ببینمت
-جان؟؟؟
دستش رو اورد جلو وبه صورتم کشید وگفت:
-همه ازت حرف میزدند ولی فکر نمیکردم تا این حد جیگر باشی .
دستی توی موهام فرو کردم وگفتم:
-ببین برو خدا روزیت رو جای دیگه بده .من تو کار خودم هم موندم .
-وای خدا مگه میشه ادم به پولداری وخوشتیپی شما با دختری دوست نباشه .
واومد سمتم و....منم نامردی نکردم وهمراهیش کردم .
یکدفعه در باز شد واسفندیار پرید داخل چند بار پلک زد ودادزد:
-اینجا چه خبره؟؟؟
اون دختر که نمیدونم اسمش چی بود ایستاد وگفت:
-اسفندیار جان بخدا .
اسفندیار رفت سمتش ودستاش رو دور کمرش حلقه کرد وکمی فشارش داد وگفت:
-مگه بهت نگفتم خوشم نمیاد وقتی با منی با کس دیگه باشی؟؟؟
جان؟؟؟دوست دخترای اسفندیار چرا به من گیر میدن فقط؟؟؟ایستادم وواسه اینکه قتل دیگه ایی رخ نده گفتم:
-تقصیر از من بود اسفندیار .
-چی گفتی؟؟؟
-اره تقصیر من بود مثلا میخوایی چه غلطی بکنی؟؟؟
-سورنا منو عصبی نکن .
romangram.com | @romangram_com