#سورنا_پارت_270
-احمق اشهدت رو بخ-و-ن .ودستگاه ها رو روشن کرد .
-کی اون چهار میلیارد رو به جیب زده؟؟؟
علی:اقا من نمیدونم ترو خدا .
دستگاه هیچ تکونی نخورد .
-خوبه .میدونی کیا بودند؟؟؟
علی: نه اقا به خدا من نبودم .
باز دستگاه هیچ تکونی نخورد .
اسفندیار با تعجب:
-یعنی تو بی گناهی؟؟؟
-بله اقا ..
دستگاه اصلا یک سانت هم تکونی نخورد .
-بازش کنید علی رو .
علی نفس از اسودگی کشید واز ضعف از حال رفت بیچاره من هم بودم از حال میرفتم قوی باش سورنا انشالله که اون یکی نمیمیره دیگه تحمل دیدن مرگ واین چیزا رو ندارم .
-خب سورنا تا اینجا خوش گذشت؟؟؟
-بله خیلی .
-خوبه بریم سر محمد .
ورفتیم اون سمت
-محمد راستش رو بگو من به تو بیش از همه اعتماد کردم .
محمد خنده ای مستانه کرد وگفت:
-تو یه اشغالی اسفندیار .
اسفندیار فکش منقبض شد ویکی محکم زد توی صورتش .
-اشغال اسفندیار تو یه حیونی .میدونی اون پولا رو خوردم یک لیوان ابم روش .خیلی بهم کیف داد اینم بدون اگه من رو بکشی حتی یک قرون هم گیرت نمیاد .والان هم همه دارن کیفشو میبرن .
-خفه شو کثافت فکر میکنی بهت رحم میکنم حیون؟؟؟تو دست پرورده خودم بودی من بزرگت کردم .خجالت نکشیدی؟؟؟
محمد تفی توی صورت اسفندیار کرد وگفت:
-همه اون پولا رو دادم خیریه .مگه از جیبت چیزی کم میشه اصلا .ادم بی شرفی مثل تو ننگه واسه جامعه ایرانی .
اینقدر دلم خنک شد چقدر قشنگ با اسفندیار روبرو شد اسفندیار عصبی رفت سر دستگاه وروشنش کرد وگذاشت روی دور اهسته دستگاه جلو رفت وای یا خدا محمد فقط داد میزد من هم که دیگه نفسی واسم نمونده بود همه جا پر خ-و-ن شد
در اخر تمام پوست محمد یک طرف ریخته شد وگوشتش هم یک طرف واسکلتش وقلب واعضا داخلیش هم یکجا
romangram.com | @romangram_com