#سورنا_پارت_269

اسفندیار گفت:

-اها شیفته این کارام .سوال بعدی .میدونی کیا این کارو کردن؟؟؟

-نه .

اره اومد پایین داد زد:

-یا عباس ..

-ببین پسر خوب اونایی که این کار رو کردن لو بده دیگه خودتم نمیمیری میدونی این سوال رو غلط ودروغ جواب بدی نصف میشی ها .

جوابی داد که من توش موندم .

-ببین اسفندیار اخرت همه مرگه دیر وزود داره سوخت وسوز نداره رفیقام اگه بدم باشن .اگه پست هم باشن رفیقم ان .من رفیق نیمه راه نمیشم .من جونم هم واسشون میدم .

-پس نمیخوایی بگی؟؟؟خخخخ .خب سوالمو میپرسم خوددانی .ایا اونایی که دزدی کردند رو میشناسی؟؟؟

-انا لله وانا علیه راجعون .خدا کمکم کن .نه نمیشناسم .

اره اومد پایین وبا بی رحمی نصفش کرد اسفندیار پست ترین ادمیه که تاحالا دیدم قسم خوردم که نابودت کنم اشغال ..

-احمق بون ..ولی منصور شهامت خیلی به خرج داد در صورتی که میتونست نمیره وهمه چیو بگه .بیخیال بریم سورنا سر بعدیا

رفتیم سمت جایی .

-میدونی سورنا جان ادم ها یک سری حالات حیونی دارن من هم دیگه دلم لک زده واسه سلاخی کردن .

دیگه حتی نفس هم نمیتونستم بکشم .

-منظورت اسفندیار؟؟؟

-میخوام که اینا رو تا وقتی که حقیقت رو نگن سلاخی کنم .

میتونستم قسم بخورم پاهام دیگه پیش نمیرفت قه قه ایی زد وادامه داد:

-مثل سیب زمینی پوستشون رو میکنیم وراضی به مرگشون میکنیم عالیه مگه نه؟؟؟

-عالی ترم میشه .

-دوپهلو حرف نزن پسرم .

-یعنی خوبه .عالیه .

وپوزخند مسخره ایی که بهم نمی اومد تحویلش دادم توی دلم گفتم:

-خدایا کمکم کن .دیگه نمیتونم .میخوام این حیون رو نابود کنم کمکم کن خدا .

رسیدیم به جایی که سراسر پلاستیک بود .

ویک دستگاه واون دونفر هم بدون لباس بسته شده بودند ودو دستگاه غول پیکر دورشون بود .

-خب با علی شروع میکنیم .

علی:ترو جدت اقا نکن .سورنا خان شما یه کاری کنید .ترو قران ترو جون عزیزتون ..

romangram.com | @romangram_com