#سورنا_پارت_265
ارمین رفت بیرون روت-خ-تی رو صاف کردم وفوضولیم گل کرده بود اسم عطش و بدونم چیه که اینقدر بوش خوبه ولباس هاش رو ببینم پریدم توی اتاقش وعطری که روی میز دربش باز بود رو دستم گرفتم .
مارک داندلیون گلادیاتور بود .
عجب لباس هاش رو .
واو
یکدفعه موبایلی زنگ خورد رفتم طرفش موبایلشم خاصه خودشه قابش از جنس طلا بود روی صفحه شماره ناشناس بود .
خب من یکم فوضولم. دیگه مخصوصا دیشب که شنیدم اسم ایدا رو .
وصل کردم:
-بله؟؟؟
صدای ظریفی توی گوشم پیچید
-ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتم .
-چه کسی رو کار داشتید؟؟؟
-سورنا جونم رو .
اوه سورنا جونم؟؟؟
-درسته شما؟؟؟
-ایدا هستم .وشما؟؟؟
-ایسان .
-کیش باشی تو؟؟؟
-به تو چه؟؟؟
-گفتم کی هسی؟؟؟
-فکر کن زنشم .
-جان زنش؟؟؟چه غلطا .حتما کار یک شب دوشبه نه؟؟؟خخخخ ه......زه هایی مثله تو دور سورنا زیاده .
-خفه شو .کثافت .خودتی ه.....ه .
اعصابم رو داغون کرده بود
-اره دیگه اسمت رو به منم منتقل میکنی اشغال .
حالا که لجبازی منم دارم برات دختره لوس
-میدونی چیه؟؟؟خیلی بیچاره ایی سورنا فقط من رو دوس داره فقط چشمش منو میبینه .بدجور عاشقمه برو گل اویز شوهرم نشو .
-خفه شو گوشی رو بده به خودش
سرم رو اوردم بالا که از ترس نزدیک بود سکته کنم چهره سورنا که لبخند مسخره ایی روی لبش بود توی اینه افتاده بود .
romangram.com | @romangram_com