#سورنا_پارت_261
-بله که میرم هما دوست خوبیه واسم .
-باشه فردا میریم میخریم .
-عاشقتم .
در حال اتیش گرفتن بودم وصدام در نمی اومد چه ساده عاشق عشقش بود
-من برم اتاقم یک سری کار دارم .نقشه های عمرانی شرکتم مونده .
ارمین:باشه داداش .
رفتم از پله ها بالا که صدای قه خنده های ایسان اومد
-نکن ارمین عه قلقلکم نده .
رسیدم توی اتاقم به جهنم سورنا به درک که دوست نداره پسر چرا خودت رو باختی؟؟؟باید عادت کنی .
نقشه هام رو روی میز نور گذاشتم ویک کپی برداری کردم وشروع به اتود زدن کردم .
یکی از اتود هام خیلی خوب شده بود .
یکدفعه در اتاق باز شد وایسان وارمین اومدند داخل .
ارمین:چیکارا کردی؟؟؟
-یکی دوتاش خوبه .وموبایلم زنگ خورد .
رفتم کنار پنجره وبالکن ووصلش کردم .
-جانم .
- .
-چرا حرف نمیزنی؟؟؟
-
-قطع میکنما .
-سورنا .
-شما؟؟؟
-من ایدا .
-کدوم ایدا؟؟
چهره ارمین وایسان متعجب شده بود .
-بابا همون ایدا که توی برج دیدیش توی رستوران؟؟؟سه ماه پیش بهت پیشنهاد دوستی دادم یادته؟؟؟
-اها یادم اومد خب؟؟؟
-خب زنگت زدم .
romangram.com | @romangram_com