#سورنا_پارت_259
-به لطف شما خاله جان .
رهام:از ایسان چه خبر؟؟؟
-هیچی مثل همیشه شیطنت میکنه .
حسام:منظورت از اینکه از دستش دادی واون حرفا چیه؟؟؟
-راسی تو ارمین رو میشناسی؟؟؟دوست سادرینه به گفته خودش پلیس مخفیه .
-نه ولی سادرین میدونه بگذار بهش زنگ بزنم .
-نه خودم بهش زنگ زدم گفته حرفاش راسته .
-یعنی؟؟؟
-اره .متاسفانه واسه گیر انداختن اسفندیار باید ایسان رو از دست بدم .میفهمی که
این رو جوری گفتم که فقط منو ورهام وحسام بفهمیم حسام اخمهاش توی هم رفت .
-اشکال نداره دادا حل میشه واسه عروسی میاریش؟؟؟
-ایسان رو؟؟؟
رهام:راسی چرا نیومد؟؟؟
-سر موضوعی کمی باهم بحثمون شد بعدا میگم .نمیدونم شاید نیاد میدونید که جونش به ارمین وصله .
حسام:خب حل میشه ..
-چیزی که از ریشه خرابه هیچ وقت هیچ وقت حل نمیشه .
بد از کمی صحبت کردن راه افتادم سمت خونه اسفندیار چقدر زندگیم بی جهت بود .
خوش به حال اونا که هدف دارن .
جهت دارن ..
عشق دارن .
چرا روزگارم اینقدر سیاه شده رو نمیدونم؟؟رسیدم خونه ساعت 7 شب بود این هانیه واسفندیار از صبح تاحالا نیستند .دیدم هم که به کل از همایون تغییر کرد نمیفهمم این که عاشق نازنین بود چرا این کارو کرد؟؟؟
چرابه نازنین ابراز علاقه نکرد .از همه مهمتر این بود که برگه های مربوط به پزشکی قانونی نازنین غیب شد ..
جواب همه این سوال ها دسته ارمین وهمایونه وقتی رفتم داخل سالن ارمین روی کاناپه لم داده بود ودر حال تی وی دیدن بود .
-سلام .اومدی؟؟؟
-سلام اره اومدم اسفندیار که نیومد؟؟؟
-نه نیومد .
-ایسان هنوز نیومده بیرون؟؟؟
-پایه ایی بریم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com