#سورنا_پارت_258


ارمین:خخخخخخخ ایسان امان از دست تو .

سورنا:ارمین به من بسپارش یه گوش مالی حسابی میخواد تا ادم شه .

اروم از بین دستای ارمین سرم رو بیرون کردم وواسه سورنا شکلک در اوردم ارمین دستش رو کرد توی موهام وبهم ریخت سورنا با چشماش واسم خط ونشون کشید ارمین برگشت وگفت:

-سورنا بیا این وروجک رو قلقلکش بدیم که دیگه از این کارا نکنه .

دیدم اوضاع خرابه از دست ارمین هم فرار کردم ورفتم توی اتاقم ودر رو محکم بهم کوبیدم اخیششش راحت شدم .

حتی واسه ناهار هم جرات نکردم برم پایین از تنهایی توی اتاق خیلی میترسیدم مخصوصا الان که شب هم شده حس کردم پرده های بالکن داره تکون میخوره .

پریدم روی ت-خ-تم وپتورو روی سرم کشیدم کمی که گذشت حس کردم یک نفر داره به بازوم میزنه .

اروم پتو رو کنار زدم با دیدن چیزی که دیدم اونقدر جیغ زدم که از حال رفتم .

یک هیالو نه جن بود جان خودم دیگه هیچی یادم نمیاد .

-----------

سورنا

وقتی ایسان از دستمون فرار کرد ودر اتاق رو بست ارمین اومد سمتم ..

-سورنا جان احتمالا وقتی اینجور میشه میره تو اتاقش وتا اینکه خورشید غروب کنه بیرون نمیاد خخخخخ از تنهایی میترسه .

-جدی میگی؟؟؟یه چیز دیگه من میدونم از جن هم میترسه نه؟؟؟

-اره خیلی .خخخخخ

-پایه ایی؟؟؟

-نه خخخخخ زنم سکته میکنه .

توی دلم یکدفعه حس کردم با گفتن این حرفش چیزی شکست .

-نترس بابا .خخخخ

چقدر بده با بغض بخندی .

-من یک ماسک ترسناک دارم .

-باشه واسه بعد اذان .چون این ایسان که من میبینم جدیدا خیلی لجباز شده .خخخخخ به احتمال زیاد اصلا بیرون نیاد از اتاقش .

-شاید .خخخخ بریم ناهار فعلا .

همراهش رفتم ناهار نمیدونم این هانیه کدوم گوریه؟؟بعد از ناهار رفتم خونه حسام .

حسام:وای دادا دلم برات خیلی تنگ شده بود .واسه عروسی میایی که؟؟؟

-مگه میشه نیام؟؟؟

خاله:خاله دورت بگرده خوبی پسرم؟؟؟


romangram.com | @romangram_com