#سورنا_پارت_256
یکدفعه صورتش جمع شد اخمی کرد وگفت:
-بوی سیگار میدی؟؟
حول کردم وای کاش عطی چیزی میزدم .
-چه بویی؟؟؟
-ایسان .بوی سیگار میدی؟؟؟بگو چرا؟؟؟
-به تو چه اصلا .
-ایسان به من خیلی هم مربوطه تو سیگار میکشی؟؟؟
-میگم هما گفتش ساعت 3 بیایین بریم خرید .
-بحث رو عوض نکن این رو خودم هم میدونم .
-جدا میدونی .خب من برم
ایستادم که برم دستم رو گرفت وایستاد دقیقا اومد جلوی صورتم .
-توسیگار میکشی؟؟؟؟
وای توی چشماش نگاه کنم که همه چیو میفهمه حالا چه غلطی بکنم اینقدر که از سورنا میترسم از ارمین نمیترسم به جای دیگه چشم دوختم وبه دروغ گفتم:
-نه ولم کن .
یکدفعه صورتم سوخت دستم رو حائل روی صورتم کردم
-خیلی بیشعوری ایسان از کی تاحالا یاد گرفتی دروغ بگی؟؟؟
-برو بابا .به تو چه اصلا
ورفتم سریع بالا در اتاق رو بستم نکبت به چه حقی روم دست بلند کرد نیم ساعتی نشستم ولی اعصابم داغون داغون شده بود خب سر وکله اش پیدا نشد معلومه نمیاد سیگارم رو در اوردم وباز شروع به کشیدن کردم پک سوم رو زدم که ناگهان در اتاق باز شد سورنا با چشمایی که از خشم قرمز شده بود بهم چشم دوخت .
-که دروغ میگی؟؟؟این چیه هان؟؟؟
نزدیک اومد وسیگار رو از دستم کشید اومد باز بزنه توی صورتم که دستش روی هوا معلق موند .
-هرچی سیگار داری رو بده به من .
با جرات گفتم:
-نمیدم .
-یکبار دیگه میگم .
-نمیدم پروو .
-ایسان بیار بهت گفتم .
انقدر محکم گفت که تموم سیگار هام رو که پنهون کرده بودم رو بهش دادم دستش گرفت ونشست روی ت-خ-ت ودستش رو توی موهاش کرد .
romangram.com | @romangram_com