#سورنا_پارت_255

-عشقمی ارمینم .

همون موقع موبایلم زنگ خورد .

هما بود

-الو جانم هما؟؟؟

-سلام خوبی ابجی ایسان؟؟

-سلام ممنونم تو خوبی؟؟؟

-راستش میخواستم ببینم میایی بریم بیرون ؟؟؟

-واسه چی؟؟؟

-میخوام کمی خرید کنم .

-کی؟؟؟

-بعد از ناهار ساعت 3 با سورنا بیا .

-با سورنا؟؟؟شوخی میکنی؟؟؟

-نه بابا شوخیم چیه؟؟؟

-باشه اگه ارمین بیاد اشکالی نداره که؟؟؟

-ارمین واسه چی؟؟؟

-خب راستش باهاش نامزد کردم .

-چی؟؟؟نامزد پس دادا سورنا؟؟؟

-قضیه اش مفصله .اصلا من نیام بهتره .

-راستش داداش حسام ورهام دلشون واست تنگ شده .

-اوففف باشه یه کارش میکنم

-حتما بیا

-باشه ب....-و...-س بای

-ب....-و...-س بای

تلفن رو قطع کردم .اعصابم از دست سورنا خورده اونموقع حالا هم واسه بیرون رفتنم تحملش کنم؟؟؟باید هرچه زودتر هم دادخواست طلاق رو برم با ارمین ووکیلش هماهنگ کنم عصبی شدم با یاد اوری همه چیز .سیگاری رو که خریده بودم رو دستم گرفتم وشروع به دود کردن کردم کمی که اعصابم اروم شد رفتم پایین

فقط سورنا توی سالن بود

-ارمین کجاست؟؟؟

-رفتش بیرون .بیا بشین

ساعت رو نگاه کردم 1 ظهر بود رفتم روی مبل کناریش نشستم

romangram.com | @romangram_com