#سورنا_پارت_252
-سورنا بخدا منظور بدی ندارم .من فقط عاشقتم .
-برو کنار هانیه .
ارمین اومد از اتاقش یرون .
-چه خبره؟؟؟از اتاق کار صدای داد وفریاد شنیدم .
هانیه:ارمین تروخدا به سورنا بگو باهام صحبت کنه .بهش بگو تقصیری ندارم .
ارمین:چیشده هانیه مگه؟؟؟
هانیه:بابا روش اسلحه کشید .
ارمین:چی؟؟؟واسه چی؟؟؟
هانیه:همش تقصیر من بود .از صبح تاحالا باهام حرف نمیزنه من هم جلو بابا گریه ام افتاد گفت حساب سورنا رو میرسم که با دل دخترم بازی نکنه هرچی گفتم نمیخواد گوشش بدهکار نبود .
ارمین:جان چی گفتی؟؟؟یعنی تو از بابا خواهش کردی که با سورنا کاری نکنه؟؟؟؟منو سیاه نکن .
هانیه:بخدا راست میگم ارمین
ویکدفعه هانیه جلو پاهام زانو زد .
-من غلط کردم سورنا .
-
ارمین با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهمون میکرد .
-سورنا هرچی تو بخوایی اصلا همون فقط باهام حرف بزن .
-فقط این رفتار لوست رو کنار بگذار .
-باشه عشقم .باشه هرچی تو بگی
ارمین:یک دقیقه بیا اتاقم سورنا .
لبخند نرمی تحویل هانیه دادم اهان اینجوری خوبه حال میکنم وقتی غرور دشمنم رو به بازی میگیرم .
وقتی رفتیم داخل اتاق ارمین گفت:
-نمیفهمم بخدا کیج شدم .
-ازچی؟؟؟/
-از هانیه از تو .
-بابا رو سرت کلت کشیده بعدش تو جلوش وا میستی؟؟؟
-به اندازه کافی امروز اذیتم کرده بود وقتش بود کمی با چهره جدی سورنا اشنا بشه بعدا جا نخوره .
-وای تو روانی شدی سورنا .بابا کلتش رو وقتی در بیاره هیچ وقت غلاف نمیکنه .شانس اوردی هانیه بود والا یک گلوله حرومت میکرد .
romangram.com | @romangram_com