#سورنا_پارت_251
-چرا با هانیه بازی میکنی؟؟؟
-بازی چیه؟؟؟
-چرا باهاش حرف نمیزنی؟؟؟
-وای خدا چقدر دخترتون لوسه .کمی باید تنبیه بشه .
-چرا؟؟؟
-موضوعیه بین من وهانیه .
عضلات فکش منقبض شد وگفت:
-چه موضوعی ..
-یک موضوع کاملا شخصی .
چشماش کلا از حدقه زد بیرون دادزد:
-این چه گستاخیه سورنا؟؟؟؟
دوبرابرش صدام رو بالا بردم .
-سر من داد نزن .هیچ حقی نداری سرم داد بزنی .وقتی گفتم خصوصی یعنی خصوصی .حتی به توام که باباشی ربطی نداره .
کاملا خشکش زد همون موفع در اتاق باز شد وهانیه پرید توی اتاق .
اسفندیار :واقعا ازت انتظار نداشتم سورنا .
هانیه:بابا چیکارش داری؟؟؟؟بخدا همه چی تقصیر من بود من این کارو کردم .
-بسه هانیه .سورنا گمشو از خونه من بیرون .
هانیه:بابا سورنا هیچ جایی نمیره .
رفتم سمت اسفندیار وانگشت اشاره ام رو سمتش با تهدید گرفتم .
-ببین اسفندیار حقی نداری توی کارای من دخالت کنی .یادت باشه هرچی داری از لطفه منه .
یکدفعه کلتش رو در اورد وسمتم گرفت پوزخندی تمسخر امیز بهش تحویل دادم .
-پسر گستاخ زود باش از من عذر خواهی کن .
-ههه کی باشی تو؟؟؟من حتی واسه بستن بند کفشام هم پامو میارم بالا در جریان باش .
دسته کلت رو کشید واماده تیر اندازیش کرد .هانیه با اشک پرید جلوی کلت وگفت:
-نمیذارم بابا هیچ کار بکنی ..بابا تروخدا .
اسفندیار با خشم بهم چشم دوخت ورفت پررو هیچ کس نمیتونه بهم امر ونهی کنه رفتم بیرون هانیه پشت سرم اومد .
-عذر میخوام سورنا .باعث بحث بین تو وبابا هم شدم .
-هانیه از سر راهم برو کنار .
romangram.com | @romangram_com