#سورنا_پارت_250
-فعلا پرونده ها روی هوا رفت .
-چی میگی؟؟؟
-میگم اومدنم یکی دوماه عقب افتاد .
-چی؟؟؟ترو قران بیا از خونه اش بیرون دادا من میترسم از این ادم .
-حسام .
-جونم دادا؟؟؟چرا صداد گرفتس؟؟؟
-ایسان رو از دست دادم .
-خاک تو سرم مرد؟؟؟ایسان رو کشتش؟؟؟
-نه بابا خدا نکنه یک معامله سختی کردم که باعث شد از دستش بدم از همه مهم تر اون دیگه اصلا دوسم نداره .
-چی؟؟؟باز چه غلطی کردی؟؟؟
-طولانیه .
-یعنی نمیخوایی واسش بجنگی؟؟؟
-قول دادم .
-چرا اخه؟؟؟
-خب دیگه مجبور شدم .در عوض اسفندیار ایسان رو از دست بدم .ولی خیالم راحته دسته یه با مرام می افته ..
-چرت میگی ها .
-اگه چیزیم شد پرونده های پول شویی رو توی چهار طرف کشور یادت نره به جریان بندازی .
-خفه شو الاغ تو گل میخوری چیزیت شه .کی میایی ببینمت .
-شاید فردا بیام .
-باشد واسه عروسی خوارم وروهامی اگه نیمدی میام جرت میدم سورنا ..
-باشه باشه .
وقطع کردم .
یک دقیقه بعد قطع کردنم وقتی خواستم دربیارم موبایل اس ام اس از طرف حسام اومد .
-خیلی دیوثی داشتم حرف میزدم .بهت دستم برسد .
لبخند محوی روی لبم نشست خط ها رو جابه جا کردم ورفتم بیرون اسفندیار عصبی بود .
-سورنا بیا اتاقم .
رفتم اتاقش
romangram.com | @romangram_com