#سورنا_پارت_249
ارمین:دیدی باز اسفندیار زهر خودش رو دید چرا بهم گوش نمیدی؟؟؟
-ارمین کمکم کن .
-میمیمریم همه مون .
-من اسمی از تو نمیارم مطمئن باش .
-سورنا .به حرف سادرین گوش کن .
-بهم پرونده های مربوط به بابات رو میدی؟؟؟
-باید پرونده جدید واسش اماده کنیم .
-یعنی باز ادم کشی؟؟؟باز به زندان افتادن اسفندیار چند ماه طول بکشه؟؟؟؟باز این خ-و-ن اشام به کارش ادامه بده؟؟؟
-مجبوریم .توی این مدت جلوی چشم اسفندیار نباش برو از این خونه .
-نمیشه .تا تهش اینجا میمونم تا روزی که نفهمم دستور اعدامش اومده از این خونه نمیرم .بعد از اون یک سری خورده کاری دارم .
-سورنا چقدر لجبازی تو .
-بهتره بریم .ممنونم که همراهمی .کمتر کسی پیدا میشه پدرش رو به خاطر عدالت بفروشه بهت افتخار میکنم .
دستای هم رو به گرمی فشار دادیم توی نگاهش گرمای خاصی بود برعکس نگاه من چقدر ته قیافه اش شبیه من بود .
همراه هم دیگه رفتیم بیرون ایسان پرید سمت ارمین وشروع به گریه کردن کرد .
هانیه اومد سمتم .
-عشقم خوبی؟؟؟
-
-باهام قهری سورنای من؟؟؟
-/
-سورنا ..
- ..
-ترو خدا باهام قهر نکن .
سریع از کنارش رد شدم ورفتم داخل اتاقم .
در روقفل کردم ونشستم روی کاناپه وخط ها رو جابه جا کردم وبه حسام زنگ زدم .
-الو حسام
-سلام داداشی کوجایی پ تو؟؟؟
-خونه اسفندیار .
-پ کی میایی از اون جهنم بیرون؟؟؟
romangram.com | @romangram_com