#سورنا_پارت_244


-بابا ساعت 11 شده پس چرا این دوتا دختر پایین نمیان؟؟؟نکنه بحثشون شده؟؟؟

ارمین:برم ببینم چی شده .

-من هم برم سری به هانیه بزنم .

-باشه پسرم .

همراه ارمین رفتم بالا .

رفتم سمت اتاق هانیه ودو تقه به در زدم .

-بله؟؟؟

-سورنا هستم بیام داخل؟؟؟

-بیا عشقم .

رفتم داخل با یک اتاق لوس دخترونه مواجه شدم عه چقدر از رنگ صورتی بدم میاد نگاه به هانیه کردم هنوز رنگش کمی پریده بود .

-خوبی؟؟؟

-اره بهترم .

-بابا سراغت رو میگیره .

-بخدا حال رفتن به پایین رو ندارم .

-پاشو همه چیو میفهمه ها .

یه مشتی حواله بازوم کرد وگفت:

-از بابا میترسی نه؟؟؟

-نه بابا چه ترسی؟؟

-دروغ .

-هانیه لوس نشو ها پاشو بریم پایین .

-گردنت چیشده؟؟؟

-کجا؟؟؟

دستش رو سمت شاهرگم کشید

-اینجا .

-حتما تو دیشب پنجه زدی .خخخ

-من پنجه نمیزنم این کارا از دست ایسان بر میاد .

-چطور مگه؟؟؟


romangram.com | @romangram_com