#سورنا_پارت_245
-بهم راستشو بگو اومد اتاقت؟؟؟
-نه بابا من با ایسان کاری ندارم بعدشم شوخی کردم باهات .اومدم خط پشت گردنم رو انکاد کنم تیغ کشیده شد به اینجام .
-اها .
-بیخیال خانومم .بعدشم این ایسان چیزیش شده باهات؟؟؟
-چطور؟؟؟
-نیومده پایین .بابا سراغشو میگرفت .
-راستش وقتی صبح از اتاقت اومدم بیرون من رواونجور دید میفهمی که .وصورتم رو دید که رنگم پریده من رو کشید داخل اتاقش وسوال پیچم کرد من هم همه چیو گفتم ..
-تو چیکار کردی هانیه؟؟؟
-همه چیو بهش گفتم .
-تو به چه حقی این موضوع رو گفتی؟؟؟
-یعنی چی به چه حقی گفتم؟؟؟
-دارم باهات حرف میزنم هانیه کی بهت این اجازه رو داد مسائل خصوصیمون رو واسه هرکسی بگی .
-یعنی چی سورنا .
داد زدم:همین که شنیدی ..نمیتونی چیزی رو توی دلت نگه داری؟؟؟
گریه کرد:
-خب حالا ببخشید عشقم .
-یعنی چی ببخشید؟؟؟
-عشقم بخدا نمیخواستم بگم هرکاری بگی میکنم .تروخدا .
-برو بابا
وایستادم ورفتم بیرون جیغ زد:
-تورو خدا سورنا ترکم نکن ..
عه دختره سمج حالم از دخترای اینجوری بهم میخوره صدای داد ارمین رو شنیدم:
-ایسان یعنی چی همش گریه میکنی؟؟؟حرف بزن .
ایستادم دم در اتاق .
-ایسان منو روانی نکن هانیه بهت چیزی گفته .
ایسان:برو بیرون ارمین .
-نمیرم تا نگی چیشده نمیرم .
ایسان مثل صبح که بهم حمله کرد پرید سمت ارمین مثل یک شیر وحشی شده بود .ارمین عصبی شد وبی برو برگرد یکی زد توی گوش ایسان خ-و-ن جلوی چشمم رو گرفت پریدم سمتش ویقه لباسش رو کشیدم .
romangram.com | @romangram_com