#سورنا_پارت_243
-اوفففف یک دقیقه اروم باش ایسان .دستم رو از دهنت کنار میبرم ولی اگه جیغ بزنی دیگه حتی نگاتم نمیکنم .
پلکی زد واشکاش ریخت اروم دستم رو کنار بردم دستش رو بدونه درنگ برد بالا وفرود اورد توی صورتم .
-واست متاسفم سورنا .هههه با خودم میگفتم توی اون یک هفته که ازش دور شدم چقدر تغییر کرد ادم شد حتی میخواستم به عنوان یک داداش کنارم باشی ولی حالا میبینم ه-و-س چشماتو کور کرده سورنا .اینقدر که به پاکی هانیه هم رحمی نکردی .از من گذشت سورنا خان ولی نمیگذارم اون بلایی رو که سرم وردی رو سر هانیه بیچاره بیاری ..
-اون بیچاره ایی که ازش دم میزنی ایسان خانوم مثه خودت نبود ..هیچ اعتراضی نکرد واسه بودن بامن .درضمن اینقدر سرت رو نکن توی زندگی خصوصی من ..
-دلم میخواد سرم رو بکنم داخل زندگیت چون یادت نره یک ماه از زندگیم رو به گند کشیدی والان اسمت توی شناسنامه مه
یه تای ابروم رو انداختم بالا .
-جان چی گفتی؟؟؟
-همین که شنیدی .
-اسمم توی شناسنامته؟؟؟؟ولی تو که زودتر از من تا ارمین رو دیدی پریدی ب-غ-ل-ش .بعدشم خوبه میگی اسم من هیچ تعهدی نسبت بهت ندارم .
همین حرفم باعث عصبی کردنش شد چرا من این حرفو زدم اصلا؟؟؟کی گفته من تعهدی به عشقم ندارم؟؟؟کی گفته که من ایسان رو دوستش ندارم؟؟؟
باز شروع به مشت زدن کرد .
-حیون عوضی .گمشو از زندگیمون بیرون .مثل یه خُره افتادی به جونمون .گمشــــــــــــووووو .گمشو .از تو ودنیات حالم بهم میخوره سورنا گمشو ..
ویکدفعه فرود اومد روی زمین یعنی اینقدر هانیه واسش مهمه؟؟؟
بدجور هق هق میزد نشستم پیشش توی چشمام تیز نگاه کرد وعقب عقب روی زمین رفت تا به دیوار رسید وایستاد .سریع پرید سمت در ومحکم به در میزد .
-کمک کمکم کنید .
رفتم ودر رو باز کردم بدون هیچ حرفی گذاشت رفت چه ساده رفت .اگه دست من بود هیچ وقت بهش خ-ی-ا-ن-ت نمیکردم مثل سگ از کارم پشیمونم ای کاش این کار احمقانه رو نمیکردم رفتم زیر دوش اب سرد وبعد از اون به بیرون رفتم .نباید زجه های اون دختر ومادر وپسر رو فراموش کنم اونم درصورتی که اسفندیار میگفت این یک مورد کوچیکه از اون همه مواردی که هانیه مجبورش کرده ..رفتم توی سالن نشینمن اسفندیار در حال خوندن روزنامه بود .
ارمین هم پیشش نشسته بود .
-سلام .
-بیا بشین پسرم .
ارمین:به سلام اقا سورنا .
-سلام ارمین جان ..
نشستم پیش ارمین .
-خب چه خبر سورنا جان؟؟؟
-سلامتی اسفندیار خان .
-هانیه کجاس؟؟؟
-نمیدونم .
-دیشب بعد رفتنم اتفاقی افتاده؟؟؟
ارمین:نمیدونم بابا من توی اتاقم بودم .هانیه وایسان پایین بودند .
romangram.com | @romangram_com