#سورنا_پارت_242
توی چشمام نگاه کرد ودستش رو گذاشت روی دستگیره وگفت:
-من برم دیگه .
دستش رو گرفتم وکشیدمش سمت خودم.......... .
دوساعتی گذشت .
اسفندیار خان دیگه به دخترت نناز چرخی زدم وخوابم برد صبح بیدار شدم ساعت 6 بود هانیه نشسته بود روی ت-خ-ت وگریه میکرد .
-چیه؟؟؟
یه مشت زد به بازوم وخندید
-خوش گذشت؟؟؟
-اوهوم ..
اشغال کثافته بیچاره اون دختر وخانومی که مردند بیچاره اون پسر سیاه بخت نابودت میکنم هانیه بیچاره خواهرم نازنین .
بیچاره مادر وخاله ام ایستاد و رفت سریع از اتاق بیرون من هم راحت خوابیدم تا ساعت 9 خواستم یک ساعت دیگه بخوابم که یکدفعه در اتاق باز شد وایسان با گریه پرید توی اتاق .
پرید روی شکمم وشروع به زدنم کرد .
-اشغال .کثافت به چه حقی باهاش این کارو کردی؟؟؟
- .
-تو یه حیونی سورنا حالم ازت بهم میخوره .
-بسه ایسان .
-نکبت ..توهیچی نمیفهمی .هیچی .
وشروع به هق هق زدن کرد .
یکدفعه اعصابش بهم ریخت وشروع به مشت زدن کرد از ت-خ-ت پریدم پایین ودر رو قفل کردم .از ترس زبونش بند اومده بود وهیچ چیزی نمیگفت وفقط اشک میریخت ..
-میخوایی منو بزنی؟؟؟حالا بیا بزن .بزن تا اروم بشی .
-دَ دَ درو باز کن .
نگاه کن مگه من هیولام که زبونت بند اومده؟؟؟
-چرا اون موقع؟؟؟؟
باتمام توانش داد زد:
-درو باز کن عوضی .
رفتم سمتش ودستم رو روی دهنش گذاشتم اشکهاش وتقلا هاش داغونم کرده بود .
یعنی اینقدر من وحشتناک شدم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com