#سورنا_پارت_241

-سورنا .

-برو کنار ..

-چه مرگته بابا؟؟؟

از کنارش رد شدم داد زد:

-ایششش سگ رو تو ده راه نمیدادن سراغ خونه کدخدا رو میگرفت ..

محلش ندادم ورفتم داخل اتاقم .

از سر درد در حال مردن بودم چندتایی مسکن خوردم ودراز کشیدم کمی گذشته بود که حس کردم چیزی روی صورتم در حال تکون خوردنه چشم باز کردم هانیه نسشته بود لبه ت-خ-ت ودر حال کشیدن پری روی صورتم بود خواستم اخم کنم که گفتم نه اینجوری نمیشه .

-سلام خوابالو نمیایی شام؟؟؟

-مگه وقته شامه؟؟؟

-اوهوم تازشم بابا بهم گفت مثل یه مرد پیش رفتی عشقم .

-نه بابا .

-بریم شام

-خب دیگه خانوم خودم میشی .

-ببینیم

-میبینیم خوشگلم .

ایستادم وباهاش رفتم سر میز شام مدام ارمین وایسان توی سر ومغز هم میزدند .

لعنت بهشون از وقتی اون فیلم رو دیدم قلبم باز شده به سختی سنگ .بعد از شام رفتم روی راه پله ها .

اسفندیار:پسرم میوه .

-میل ندارم خوابم میاد .

رفتم توی اتاق دراز کشیدم تا ساعت یازده خودم رو مشغول کردم وبعدش به بهانه اب خوردن رفتم پایین هانیه وایسان در حال صحبت کردن بودند با دیدن من ساکت شدند .

-اسفندیار خان کجان؟؟؟

هانیه:رفت بیرون عشقم گفتش تا فردا صبح نمیاد .

-که اینطور .وچشمکی حواله اش کردم وچشمم رو به سمت پله ها بردم پلک زد .

البته این ها از چشمای تیز ایسان دور نموند رفتم ولیوان ابی خوردم ورفتم توی اتاقم کمی که گذشت دو تقه به در خورد .

هانیه وارد شد:

-کاری داشتی زندگیم که چشمک زدی؟؟؟

ایستادم ورفتم سمتش .

-دلم واست تنگ شده بود ..

romangram.com | @romangram_com