#سورنا_پارت_240


هانیه:شروع کنید .

بادیگارد های اسفندیار مثل حیون به جون اون زن ودختر بیچاره افتادند پسر هم همش فریاد میکشید یک لحظه از خودم حالم بهم خورد از کاری که با ایسان کردم از این سورنای پست .در اخر سر هم سر دختر ومادر رو جلوی اون پسر بریدند وبعد هم پسر رو به قتل رسوندند .

دستام به شدت میلرزید اسفندیار به کاناپه تکیه زد:

-مجبور شدم .

ایستادم .

حس میکردم یک جسم بی جونم .

-چیشد؟؟؟نظرت چیه؟؟؟

- ..

-باشه نظرت رو بعدا بگو حالا ترش کردی .ولی خدایی مادر ودختر جیگر بودن نه؟؟؟

یکدفعه حالت تهوع بهم دست داد سریع از اتاق اون کثافت اومدم بیرون ورفتم توی سرویس داخل راهرو تاجایی که میتونستم محتویات معده ام رو دادم بیرون توی اینه به خودم چشم دوختم جیغ های ایسان یادم افتاد دستم رو توی شقیقه هام فرو کردم توی حالت انفجار بود سرم با نفرت به خودم چشم دوختم رفتم بیرون از سرویس یکدفعه توی راهرو چشمم به ایسان افتاد .

-خوبی سورنا؟؟؟چرا رنگت مثله گچه؟؟؟

- .

-بذار ببینم چرا با هانیه زدی تو فاز دوستی؟؟؟

حولش دادم کنار وسریع پریدم داخل اتاقم حتی خودم هم حالم رو درک نمیکردم .همش جیغ های ایسان توی ذهنم اومد بالباس رفتم زیر دوش اب سرد رو باز کردم ورفتم زیرش هیچ چیزی ارومم نمیکرد اون ها نجیب بودن پاک بودن لعنت بهت اسفندیار با مشت شروع به زدن توی دیوار کردم زیر دوش اعصابم داغون شده بود کنار دیوار سر خوردم ودست رو روی سرم گذاشتم اشک هام با اب دوش یکی شده بود .

شروع کردم به خود زنی:

-لعنت بهت سورنا .مردشورت رو ببرن .الهی بمیری سورنا .تو یک حیونی .اشغال عوضی

کمی که اروم شدم رفتم بیرون تصمیم رو گرفتم لباس هام رو عوض کردم ورفتم توی اتاق اسفندیار .

نشسته بود پشت سیستمش .

-چیزی شده سورنا جان؟؟؟

-بله

-میشنوم .

-میخوام با دخترتون وارد رابطه ایی بشم .

-باشه .میدونی عواقبش چیاس؟؟؟

-اره

-پس قبول .ببینم تو چیکار میکنی ؟

سریع از اتاقش زدم بیرون حیونا .

پست فطرتا به خاک سیاه مینشونمتون نابودتون میکنم از زندگی کردن سیرتون میکنم هانیه واسه تو هم دارم کاری میکنم روزی ده بار ارزوی مرگ کنی کاری میکنم خودت با دستای خودت خودت رو بکشی همتون رو نابود میکنم باز ایسان جلوم سبز شد .


romangram.com | @romangram_com