#سورنا_پارت_238


-ترو قران قط نکون جون دوتایی بوگو چت شدس؟؟؟

-اینجا فعلا همه دورم هستن نمیشه ببینمت .

یکدفعه در باز شد وایسان ومد داخل .

ایسان:کیه؟؟؟

گوشی رو دور گرفتم:حسامه

-سریع قطع کن همه دارن میان .

-حسام مراقب همه باش اسفندیار اومد .

-باشه دادا بازم بم زنگ بزن .

-باشه

سریع موبایل رو قطع کردم وخط رو از داخلش در اوردم وگذاشتم داخل جیب شلوارم موبایل رو گذاشتم روی دراور وهمون موقع اسفندیار اومد .

-ایسان چرا ایستادی؟؟؟

-چکار کنم عمو جون؟؟؟؟

-برو اب میوه بریز واسه سورنا خان .

-اسفندیار خان نمیخواد .

دیدم که کاملا ایسان حول کرده بود وممکن بود گاف بده با ارامش بهش چشم دوختم که یکبار پلک زد ودلم رو محکم کرد که خ-و-نسردیش رو به دست اورده .

هانیه:خب سورنا جان یک خبر خوب .

-چی عزیزم؟؟؟

یکدفعه چشمای همه از تعجب زد بیرون مخصوصا چشمای ایسان هانیه سرش رو پایین انداخت اسفندیار با لبخند گفت:

-اینجا خبرائیه؟؟؟

-راستش اسفندیار جان اگه قابل بدونید فعلا میخوام که با دخترتون رابطه ایی در حد نورمال داشته باشم

یک تای ابروش پرید بالا .

-یعنی چی سورنا جان؟؟؟بگذار این موضوع رو بعدا در موردش باهم خصوصی صحبت میکنیم .

وبه هانیه تیز چشم دوخت اوف مردشور اون اخلاق دموکراسیت رو ببرن واسه همه بابا واسه دخترت زن بابا اون مهتاب بیچاره که میل داغ رو واسه اخرتش گذاشتی سنش راست دخترت بود بی شرف .حالا واسه دخترت کلاس میذاری با کسی روهم نریزه؟؟؟عجب جونوری هستی تو دیگه .سرمم که تموم شد همگی باهم سمت عمارت رفتیم

اسفندیار من رو به اتاق کارش خ-و-ند ایسان هم کمی توی هم رفته بود ولی بعد از یکی دوساعت رابطه اش با ارمین باز جوش خورد وشروع به خوشحالی کرد ..رفتم داخل اتاق اسفندیار ایستاده بود وبه منظره بیرون نگاه میکرد .

-اهم .

برگشت:اومدیی نه؟؟؟؟

-بله منو خواستید؟؟؟


romangram.com | @romangram_com