#سورنا_پارت_237
-بگذار بعد عروسی .
یه تای ابروم پرید بالا جان عروسی؟؟؟؟عجب رویی داره .
دست خودش بود الان ماه عسل بودیم .خخخخخ
-حالا کو تا عروسی یک شب به جایی نمیخوره که .
-نمیشه سورنا لوس نشو تازشم من هنوز کامل نمیشناسمت که .
-باشه من با اسفندیار صحبت میکنم ..
-چی؟؟؟
نگاه کن هانیه مگه دلم داره که بخواد عاشق کسی بشه؟؟؟برو به جهنم .هم خودت هم بابات هم داداش جونات
-حالا خانومی نمیری بگی بیان منو مرخص کنن؟؟؟
-برم از دکترت بپرسم .
از فرصت استفاده کردم وبه حسام زنگ زدم .
بعد دوبوق جواب داد
-الو سورنا .
-سلام حسام جان ببین اسفندیار مشکوک میزنه خب
-واسم مهم نی باید بیایی
-به حرفام گوش بده دیگه روانی چند روز باید توجهش رو جلب کنم .
-من امروز میام دم در خونه اسفندیار
-تو بیجا میکنی .
-میام .
-حسام ترو جان خاله .من وایسان توی خطر میافتیم .
-اوفف باشه .
-باید قطع کنم مراقب خودتون باش .
یکدفعه بلندگوی بیمارستان اعلام کرد:
"اقای دکتر عبد به اتاق عمل"
-تو توبیمارستانی سورنا؟؟؟؟؟نکنه باز حالت بد شده؟؟؟
-نه .
-داری دروغ میگی؟؟؟
-اره .مراقب خودتون باش .
romangram.com | @romangram_com