#سورنا_پارت_236


کمی که گذشت رهاش کردم .

درستش اینه .

-چرا اینکارو کردی؟؟؟

-چونکه اسفندیار فکرای بیهوده نکنه .از دیشب تاحالا چشمم گرفتت

منگ توی چشمام نگاه کرد .

-اره خوشگله .ودستم رو روی گونه اش گذاشتم .

-در ضمن بگم فکر کنم رنگ مشکی بهت بیشتر بیاد .

لبخندی زد وسرش رو زیر انداخت نه بابا هانیه ون-ج-ا-ب-ت؟؟؟

-حالا نمیخوایی چیزی بگی؟؟؟

وای نگاه لپ هاش گل انداخته ..

-چی بگم؟؟؟

-نظری نداری در مورد من؟؟؟در مورد این رابطه؟؟؟

-چه نظری؟؟؟

-میخوایی یا نه؟؟؟

-با تمام وجودم

ولی یکدفعه حرفش رو خورد وسرش رو پایین انداخت

-نگاش کن خجالت میکشه .

-نگو سورنا ..

-بیا ببینم .

-نکن یک موقع بابا میاد .

-خب بیاد

-وای میکشتت سورنا

-باید از خداشم باشه

-لوس نشو

-پس بخواب تا لوس نشم .

-حالا نه .

-پس کی؟؟؟


romangram.com | @romangram_com