#سورنا_پارت_235

ایسان یکدفعه پرید توی حرف اسفندیار:

-من به عمو گفتم که از کنار اتاقت رد میشدم دیدم در اتاق باز وصدای سرفه میاد .

لبخندی تحویلش دادم از حمایت کردنش خوشم اومد .اسفندیار اخم غلیظی تحویلش داد .

-چیزی شده اسفندیار خان؟؟؟ایسان خانم درست میگن .

اسفندیار:نخیر چیزی نیست .

این اسفندیار چه مرگش شده؟؟؟

نکنه این ارمین همه چیو بهش گفته؟؟؟همه از اتاق رفتند بیرون فقط هانیه موند وای از نگرانی در حال سکته زدن بودم .

نکنه فهمیده ..

-من به بابا گفتم .

-جان؟؟؟

-من گفتم خب ببخشید .

واومد نشست لبه ت-خ-ت .

-چیو گفتی؟؟؟

-اینکه ایسان اونروز زد توی موبایلت تو تعقیبمون کردی .وبعدش ایسان رو گرفتی .

وای خاک تو سرت هانیه خیلی الاغی درست مثل بچگیات بچه هم که بودی تا کوچیک بودی گول همایون ووعده هاش رو میخوردی ..

-خب؟؟؟

-خب نداره باباهم یکم روی ایسان حساسه ومیگه چرا این بچه بازی رو سر تو اورده ارمین هم از دیشب که باهاش توی قهره یکم بهش شک کرده .

-سر چی شک کنه؟؟؟؟

-نمیدونم .میگه شاید بهت نظر داره .اصلا شاید تو این مدتی که نبوده باهم بودید؟؟؟

-چی؟؟؟چرت نگو .

وای خدا این اسفندیار چه جونوریه؟؟؟

-حالا دیگه کاریه که شده .حالت خوبه حالا؟؟؟

-ممنونم خوبم

عه همه نقشه هام داره بهم میریزه حالا چه غلطی بکنم دقیقا؟؟؟باید با هانیه رابطه داشته باشم .اینجوری نمیشه یکم هم خیال این اسفندیار خان راحت میشه .خودم هم یکم از فکر ایسان بیرون میام .

یکدفعه دستش رو کشیدم و.....

-چیکار میکنی سور .

....

-نکن .سورنا .سو..ر نا

romangram.com | @romangram_com