#سورنا_پارت_227

-ایسان چی میگی؟؟؟

-اره اون زن عمو جادوگرت بهم گفت که فکر کردی ارمین دوست داره ؟

-چی؟؟؟

-اره اقا ارمین .

توی حیاط نگه داشت ومن سریع پیاده شدم با دیدن سورنا وهانیه باهم اعصابم بیشتر قاط زد باشدت تمام رفتم طرف سالن .

ارمین دستم رو کشید وگفت:

-عشقم معذرت میخوام ترو خدا .

التماس رو توی چشماش دیدم .

-اوفففف باشه

-حالا بخند خانومم

- ..

-بخند دیگه .والا قلقلکت میدما .

ودستش رو بهم کشید که قلقلکم شد وشروع به قهقه زدن کردم وقتی سورنا اومد داخل عمو بهش گفت بریم اتاقت رو نشونت بدم کمی ترسیدم ولی حقشه توی دلم ده کیلو ده کیلو قند اب میشد این هانیه رو نگاه داره چجور بهش نگاه میکنه .

اخه مگه این انترم ادمه که عاشقش شده هانیه؟؟؟وقتی دیدمش سرش شکست کمی دلم سوخت ولی از خنده در حال منفجر شدن بودم .این دختره گاگول هم همه چیز رو لو داد نکبت .بعدش هم مثل چایی شیرین واین گلا ویز ها خودش رو به سورنا انداخت ونیم ساعتی رفت داخل اتاق سورنا .وقتی با عمو حسابی در مورد امشب غیبت کردیم همه عزم رفتن کردند یکی دوساعتی گذشت .فکر اینکه همون بلایی که سرم اورد رو سر هانیه بیاره سورنا مثل خوره به جونم افتاده بود .

به لباس هام هیچ توجهی نکردم سریع رفتم داخل اتاق سورنا نگاه کن این خواب سبک حالا چه راحت خوابیده

کمی که تکونش دادم چشمش رو باز کرد .

-چیزی شده ایسان؟؟؟

-مردشور اون ریختتو ببرن

-عه درست حرف بزن ببینم .

-از هانیه فاصله بگیر .

-اون وقت چرا؟؟؟

حول کردم:

-واسه اینکه اذیتش میکنی .

-اهان تنهایی به این مسئله رسیدی؟؟؟

-سورنا .

-نمیخوام خوشم میاد با هانیه باشم حرفیه؟؟؟

یکدفعه دستم رو بردم بالا ومحکم فرود اوردم توی گوشش یکم هنگ کرد ولی سریع ایستادم وسویشرتش رو پوشید ودستم رو کشید سمت درب اتاق .

حولم داد بیرون وگفت:

romangram.com | @romangram_com