#سورنا_پارت_225

ایسان با غیض نگاهم کرد تا چشمات در بیان رفتیم پایین توی سالن نشینمن .

-من برم بالا لباس عوض کنم بیام .

اسفندیار:پسرم از سرت داره خ-و-ن میره .

-مهم نیست سریع میام اگه اشکال نداره هانیه خانوم بیان اتاقم .

اسفندیار لبخندی پررنگ زد وگفت:

-نه عزیزم .

هانیه هم لبخند پررنگی زد این وسط تنها کسی که ناراحت بود ایسان بود تا دیگه از این غلطا نکنه رفتم توی اتاقم ولباس هام رو در اوردم شلوار ست گرمکن راحتی پوشیدم وسویشرت گرمکن مشکی رنگی رو پوشیدم بدونه اینکه زیپش رو ببندم کمی گذشت دو تقه به در خورد .

-بله؟؟؟

هانیه:میشه بیام داخل؟؟؟

-البته .

اومد داخل دستش جعبه کمک های اولیه بود گذاشت لبه ت-خ-ت موهای فرشده اش و پشت گوشش زد ونگاهش رو روی زمین دوخت .نه بابا هانیه واین کارا؟؟؟این که منو از زندگی کردن ساقط کرد .

-نمیخوایی کاری کنی؟؟؟

حول کرد وگفت:

-چرا چرا .

سریع گاز استریلی رو کمی بتادین زد وگذاشت روی زخمم

-اخ .

-حالا خوب میشه .حداقل عفونت نمیکنه .

نه بابا هانیه خانوم دلسوزی هم بلده؟؟؟

-ممنونم .

کارش که تموم شد ایستاد که بره ایستادم وگفتم:

-ممنونم هانیه خانوم .

-میشه بهم نگی هانیه خانوم؟؟؟

-چی بگم؟؟؟

-هانیه راحت باش .

دستم رو روی صورتش گذاشتم وگفتم:

-چشم .

چشمش رو بست واروم باز کرد ولبخند نرمی زد ورفت وقتی خواست در رو ببنده اروم سرش رو طرفم برگرداند ونگاهی زد ورفت .خودم رو روی ت-خ-ت پرت کردم وچشمام رو روی هم گذاشتم .یک لحظه فکر ایسان واون حلقه ها اتیشم کشید .کمی که پلکم سنگین شد یکدفعه متوجه تکون های شدیدی شدم .

-اوی لندهور

romangram.com | @romangram_com