#سورنا_پارت_224


-تو دوست دختری چیزی داری؟؟یا عاشق کسی هسی؟؟؟

-میشه فعلا در مورد اینجور چیزا حرف نزنیم؟؟؟

-هرجور میدونی .

سریع رفتم داخل اسفندیار وهمایون وهمه توی سالن نشینمن بودند .اسفندیار ایستاد وگفت:

-خب پسرم بریم سمت اتاقت .

چمدونم رو دادم به خدمتکارشون محبوبه خانوم ورفتیم طبقه بالا مگه میخوان مجرم تحویل بدن که همه اومدند همراهم؟؟؟اسفندیار جلوی در طلایی رنگی که خیلی مجلل بود ایستاد

-همینه پسرم برو داخل .

در رو باز کردم ناگهان سر عرض صدمی از ثانیه ترق تروق چیزی اومد ومن تا اومدم برم بیرون خیس شدم وسطلی روی سرم افتاد .آه از نهادم بلند شد فکر کنم سرم شکست اسفندیار دادزد:

-این بی ادبی از طرف کی بود؟؟؟

دستم رو روی سرم گذاشتم پر از خ-و-ن شد وای خدا لعنتتون کنه حتما کار این ایسانه تمام لباس هام به گا رفت .برگشتم طرف اسفندیار وبقیه ایسان پشت سر همه ایستاده بود ودر حال خنده بود

اسفندیار:وای پسرم سرت شکسته .

-میدونم .

هانیه با بغض:بخدا نمیخواستیم اینجور بشه .

یه تای ابروم پرید بالا .

-جان؟؟؟

ودستم رو روی سرم گذاشتم .

ایسان:چی میگی هانیه جون؟؟؟

کاملا معلوم بود هول کرده .منم واسه اینکه بحث جدی نشه قبل از فریاد دوباره اسفندیار دستم رو به صورت هانیه کشیدم که اشکی از چشمش چکید

-بیخیال .

ایسان دستش رو مشت کرد .

اسفندیار:بذار ببینم چرا این گستاخی رو کردند؟؟؟

-اسفندیار جان تروخدا یه شیطنت بچگونه بوده هنوز عقلشون رشت نکرده

این کلمه رو که گفتم با غیض به ایسان نگاه کردم با چشم وابروم واسش خط ونشون کشیدم .

هانیه:بابا همش تقصیر من بود

-هانیه خانوم تقصیر شما نبود .بیخیال..حالاواسه تلافی بیایین با گاز استریل زخمم رو خوب کنید

هانیه لبخندی زد وگفت:

-حتما .


romangram.com | @romangram_com