#سورنا_پارت_223

-نمیدونم بریم

یکدفعه دستش رو روی دستم گذاشت .

-سورنا .

فقط به جلو خیره شدم ببینم عکس العمل بعدیش چیه؟؟؟

-چیزی نمیگی؟؟؟

-چی بگم؟؟؟

-راستش چجور بگم؟؟

-چیو؟؟؟

-هیچی بابا ولی

سرش رو اورد جلو وگونه ام رو ب-و-س-ی-دهمونجور سرم رو اروم برگردوندم سرش پنج سانت ازم فاصله داشت .

-میدونی خیلی جذابی؟؟؟

سرم رو تکون دادم:اوهوم .

-خخخخخ خیلی بامزه ایی .

-نظر لطفته .

فاصلمون رو کم وکمتر کرد یکدفعه دستم رو روی ل-ب-هاش گذاشتم .

-هانیه حالا نه .

کمی ناراحت شد صاف نشست ومن هم به همون ادرس رفتم .

-همینجاس دیگه؟؟؟

-اره درسته .

دوبار بوق زدم ودرب عمارت باز شد درست دیوار به دیوار عمارت خاله ارزو چقدر دلم واسش تنگ شده چقدر دلم واسه این عمارت در اصل تنگ شده .

-چیزی شده سورنا؟؟؟چرا نمیری داخل؟؟؟

-هیچی .

وماشین رو به داخل بردم .جدا از اینکه از اسفندیار حالم رو بهم میزد وهمچنین خانواده اش این موضوع رو که خونه اش حرف زدن باهاش بهم ارامش میداد رو نمیتونستم پنهون کنم رفتم پایین همون موقع هم ارمین وایسان اومدند .ایسان کمی اخم کرده بود وسریع رفت داخل ارمین هم پشت سرش رفت وداد زد:

-ایسان بخدا منظوری نداشتم .

من هم عزم رفتن کردم که هانیه دستم رو گرفت .

-سورنا .

-هومم؟؟

برگشتم .

romangram.com | @romangram_com