#سورنا_پارت_219

-خب بچه ها واین خبر اینه که اون فردی که قراره توی عمارت با ما زندگی کنه الان روبروتون ایستاده سورنا جانه .

-ممنونم اسفندیار جان

ایسان وارمین چهره اشون پر از حرف بود همایون بی تفاوت بود هانیه روی ابرا سیر میکرد

هانیه:جدی میگی بابا؟؟؟

-بله دخترکم .

ساعت رو نگاه کردم ساعت ده بود

-خب بریم واسه شام

شام سلف سرویس بود بشقابی واسه خودم گذاشتم وکمی برنج ومرغ بریل شده داخلش گذاشتم ونشستم روی کاناپه های کنار سالن کمی گذشت هانیه هم بهم ملحق شد غذام رو خوردم

-چرا نمیخوری هانیه؟؟؟

-دوس داشتم تورو تماشا کنم .

یک تای ابروم پرید بالا

-جان؟؟؟

یکدفعه دستمالش رو برداشت وفاصله امون رو کم کرد وگوشه ل-ب-م گذاشت

-از وقتی دیدمت قلبم بی قراره سورنا .

-من برم

با دلخوری توی چشمم نگاه کرد نه دیگه نمیتونم همزمان با دونفر باشم این توی مرامم نیست اونم الان که عاشق ایسانم .

کمی دسر توی بشقاب تمیزی گذاشتم ورفتم سمت میزی که اسفندیار وایسان وارمین بودند .

ایسان من رو دید غذا پرید توی گلوش مگه اضرائیلتم دختر خوب؟؟؟باخشم توی چشمام نگاه کرد اسفندیار زد توی کمر ایسان اون تیکه ایی که ب-ر-ه-نه بود بکدفعه اعصابم داغون شد دلم میخواست اگه کسی نبود سر ایسان رو میگرفتم ومیکوبیدم به دیوار از دست این لباس پوشیدنش یکدفعه چشمم به حلقه ایی افتاد که توی دست ایسان جاخوش کرده بود .

تاجایی که یادمه من واسش حلقه نخریدم نکنه

ایسان:راسی اقا سورنا من با ارمین جان نامزد کردم .

اینبار نوبت من بود که دسر پاناکوتا بپره توی گلوم ولی خودم رو خیلی عادی نشون دادم وسرفه ام رو قورت دادم

به سختی گفتم:

-جان؟؟؟

ارمین با لبخند مرموزی گفت:

-بله سورنا جان ایشون عشقم نامزدم وتنها خانوم توی زندگیمه .نفسمه

رسما در حال دیونه شدن بودم به چه حقی این کارو کرده؟؟؟

مگه از من طلاق گرفته؟؟؟خیلی نکبتی ایسان

چه پشتکاری داری همزمان دونفر؟؟؟عجب دیونگیم به اوج رسیده بود زرت از دهنم پرید:

romangram.com | @romangram_com