#سورنا_پارت_220


-چرا اونوقت؟؟؟

اسفندیار:حالت خوبه پسرم؟؟؟

-نه راستش کمی مست زدم میشه بریم .

ایسان:تازه اول جشنه که تازشم ما که نامزدیمون رو اعلام نکردیم

ولبخند تیزی به طرفم زد لبخند ژکونده ایی زدم وگفتم:

-خیلی خب

ساعت یازده بود توی حس خودم بودم ودر حال شمردن مهمونها بودم سرگرمی دیگه ایی نداشتم زیاد هم خوم رو قاطی افراد سیاسی نمیکردم میترسیدم گند کارم در بیاد هانیه هم که زده بود تو فاز قهر کردن یکدفه موسیقی ملایمی گذاشته شد وایسان اینبار با لباس نقره ایی که خیلی خوش دوخت بود وحالت پوست ماری وبراق ودکلته مانند بود دست تو دست ارمین روی صحنه اومد عه لعنت بهت دستشو ول کن نکبت کمی گذشت کیکی هفت طبقه وبزرگ هم اومد .

نگاه نگاه

جشن نامزدی هم دارن؟؟؟بی حرمتی کامل رو بهم کرد

توان موندن نداشتم اسفندیار رفت پیششون

-خانوم ها واقایون امشب یک سورپرایز دیگه هم دارم واستون واین جشن نامزدی پسرم ودخترگلم ایسان .

همه شروع به دست زدن کردند .

میتونم قسم بخورم اگه کسی چشمامو میدید از غمم همه چیو میفهمید سرم رو پایین انداختم وبه زور دستهام رو بهم زدم .

تو دلم شروع به گریه کردم ولی همه سورنای واقعی رو میشناختن کسی که همیشه محکم بود ومغرور .

اگه خودم نبودم میرفتم الان بالای صحنه وداد میزدم زنه منه چرا داری پیش کشش میکنی به پسرت .

ولی نشد کارد میزدی خ-و-نم در نمی اومد دستم رو داخل جیبم کردم ناگهان به جسمی خورد من که امروز چیزی داخل جیبم نگذاشته بودم .درش اوردم .وای تمامی خاطرات اون روزی که ارمین وایسان در حال ب-و-س-یدن همدیگه بودن از جلوی چشمام رد شد قبلش تولد .وقتی این گردنبند رو خرید گذاشتمش داخل جیب همین کت وشلوار تا اینکه یکدفعه ایی غافلگیرانه به ایسان بدمش .روی پروانه که اسم ای انگلیسی روش حک شده بود دست کشیدم .

این گردنبند فقط ضریفی بدن ایسان رو میطلبید نه هیچ کس دیگه یکدفعه صدای ایسان واسفندیار منو از خودم کشید بیرون حول کردم ونگاه همشون به سمت گردنبند کشیده شد .

ایسان:چقدر خوشگله نگو که واسه تبریک به من خریدید اقا سورنا .

-چی؟؟؟"واسه اینکه اوضاع خراب نشه"اره اره اتفاقا برای شماست .تبریک میگم .

اسفندیار لبخندی زد وگفت:

-وای پسرکم همه جا منو سوپرایز میکنی .چه کادوی قابلی واسه ایسان خریدی .من میگم ارمین جان سورنا هم مثله من ذهنو میخونه پس نگو فهمیده بوده امشب جشن نامزدی شماس .

لبخند به اجباری زدم وگفتم:همینطوره .

ایسان:نمیدیش؟؟؟

سعی کردم خودم رو حسابی کنترل کنم هانیه با حالت غمناکی بهم چشم دوخته بود اخی هاپو بخوردت که انقدر مظلوم شدی به ارمین دادم وچشمامو ریز کردمو وگفتم:

-دیگه ایسان زنته نه؟؟؟خودت بنداز گردنش .

ارمین یکم جا خورد ولی سریع گرفت ایسان هم بهت زده شده بود از کارم فکرشم نمیکرد که این گردن بند رو بدم بهش ولی خب کادوی خودشه اول واخرش مال خودش میشه اسفندیار من رو کشید به سمتی

-پسرم


romangram.com | @romangram_com