#سورنا_پارت_217
-باغبون خوبی نبوده..نه؟؟؟
-نه نبوده .
سرم رو که بالا کردم سورنا روبروم ایستاده بود عه مردشورت رو ببرن که همه جا باید جلو ادم سبز بشی .
نکبت گمشو میخوام تو حال خودم باشم .
با پروگی تمام نشست پیشم .
-چی ناراحتت کرده ایسان؟؟؟
- .
-نمیخوایی باهام صحبت کنی؟؟؟
باز اشکام شروع به ریختن کرد .
-ایسان .حرف بزن گریه دردی رو دوا نمیکنه حرف بزن .
-میشه از زندگیم بری بیرون؟؟؟
-
-با توام برو از زندگیم بیرون سورنا خسته شدم از بس هر بار جلوم سبز شدی .
-چی میگی ایسان؟؟؟
ایستادم وگفتم:
-ارامشمو ازم میگیری هربار فقط ناراحتم میکنی حتی نمیخوام به عنوان یه دوستم کنارم باشی .
-واسه همینه هربار که اومدی خ-و-نمون سراغمو از عایشه گرفتی؟؟؟
کمی یکه خوردم .
-اصـ ـلا به تو چه .
خواستم برم که ..
----------
سورنا:
از اینکه مچش رو گفتم حسابی جا خورد ولی این که نمیخواد حتی به عنوان دوستم کنارش باشم خیلی ناراحتم کرد دستش رو گرفتم پرت شد سمتمتق پاشنه کفشش شکست .
-عه ولم کن روانی .نمیخوامت چرا نمیفهمی؟؟؟مدام خودت رو به من اویز میکنی .
اویز؟؟؟
ههه کاری که ازش بیزارم من شاید عاشقش باشم ولی هیچ وقت سعی نمیکنم اویزش بشم .کفشش رو با خشم در اورد وپرت کرد کمی اونطرف تر .
-حالا دیگه با تو چه غلطی بکنم؟؟؟همینم کم بود
جلوش زانو زدم ودستم رو دراز کردم وکفشش رو گرفتم پاشنه اش فلزی بود وقابل ترمیم گذاشتمش سر جاش وسه بار محکم زدمش به نیمکت سرم رو بالا کردم وتوی چشماش نگاه کردم اروم دامنش رو که دنباله دار بود رو کنار زدم وپاش رو بیرون اوردم وکفش رو داخل پاهاش کردم .اهسته دستم رو کشیدم به پاهاش وخودم بالا اومد توی چشمام نگاه میکرد .
romangram.com | @romangram_com