#سورنا_پارت_216


-یعنی چی بیخیال؟؟؟بگو ایسانم چی گفت؟؟؟

-هیچی میگفت که چرا بی خبر رفته واز این حرفا

نمیدونم چرا ولی دروغ گفتم .

-خب؟؟؟

-خب .خب نداره که .بیا بریم برقصیم .

-من حوصله ندارم .

ورفت عه نکبت همتون برین گمشین یعنی چی حوصله ندارم؟؟؟

اشغال کمی که گذشت عمو اومد .

-چه خبر بود عمو؟؟؟

-یکی از وزرای دولت فرانسه اومد رفتم استقبالش

-جدا؟؟؟

-اره عزیزم .

هانیه اومد اونطرفم ایستاد .

-کوش؟؟؟

-کی؟؟؟

-شاهزاده خوشگله .میگم تصمیم دارم زنش بشم .

یکدفعه ادرنالین خ-و-نم رفت بالا .

-چی میگی تو؟؟؟

عمو:چیشده ایسان چرا داد میزنی؟؟؟

-هیچی ببخشید یکم ناراحتم .

هانیه:باز ارمین زد تو پرت سر من خالی کردی؟؟؟دیگه با من حرف نزن .

-ببخشید هانیه جون .بخدا نمیخواستم دادبزنم .

عمو:چه خبره اینجا؟؟؟

-عمو ببخشید من باید برم

-کجا دخترم .

-نمیتونم اینجا نفس بکشم .

ودویدم سمت بیرون اشکام شروع به ریختن کرد نمیدونم چی اینقدر دلم رو شکت که اینجوری چشمام بارونی شد .رفتم وروی نیمکتی که گوشه باغ سرپوشیده بود نشستم .درست پیش شاخه های گل رز برگشتم دیدم که گلی شاخه اش قطع شده وروی زمین وهوا معلقه کندم وتوی دستام گرفتمش اشکام روی گلبرگای گل ریخت .چرا انقدر من حساس شدم؟؟؟گل رو نوازش کردم وگفتم:


romangram.com | @romangram_com