#سورنا_پارت_215
-ایسان میشه بمونی باید سریع یه چیزی رو توضیح بدم .
-ولم کن من با اشغالا حرفی ندارم حالا اومدی خودتو به عموم چسبوندی؟؟؟ادم باکمالات خیلی پستی سورنا سریع ولم کن تا جیغ نکشیدم
دستش رو کمی شل کرد وگفت:
-تورو خدات ایسان گوش کن .
-من هیچی رو گوش نمیدم میفهمی .خودت دیگه گورت رو گم کن واز اینجا برو والا به عموم میگم که بهم "ت....." کردی .بهش میگم که حق زندگی کردن رو واسه یک ماه ازم گرفتی .
-عه ایسان عصبیم نکن .بذار حرفمو بزنم .
-حرفتو بزنی هیچی عوض نمیشه هیچی خودت سریع از اینجا برو دیگه هم دور وبر خوانواده من نپلک..میفهمی؟؟؟از زندگیم گورتو گم کن وبرو .
چهره اش کاملا بر افروخته شده بود .
-بذار حرفمو بزنم ایسان .اگه به عموت بگی جون همه توی خطر میافته .
-اها اینم تهدید جدیدته؟؟؟برو بذار باد بیاد .
-خیلی خری ایسان واست متاسفم .
-برو واسه خودت متاسف باش بیچاره
-الاغ من دارم واسه خودت میگم والا جون من که هیچی .میفهمی؟؟؟
-نه فقط تو میفهمی .سورنا برو تا اعصابم بهم نریخته .
-من هیچ جایی نمیرم .
-تو غلط کردی .
-حد خودت رو بدون ایسان برو گمشو پیش همون ارمین جونت من به خاطر عقاید تو که همش غلطه یک عمر تلاشمو به گا نمیگذارم بره .
یکدفه به چهره خالی از حرفش نگاه کردم سکوت کردم گنگ شدم .
حرف اخرش رو بابغض وزخم زد یعنی چی یک عمر تلاشش رو؟؟؟
-سورنا تورو خدا برو نگذار به عموم همه چیو بگم .
-مهم نیست عمو جونت که میگی منو پسرش میخونه میفهمی؟؟؟واگه تو این چرت وپرتا رو تحویلش بدی فقط از چشمش میافتی .اینو بدون .
وسریع از من فاصله گرفت ورفت به رفتنش چشم دوختم .
بیشعور .
این کارو میکنه که چی شه مثلا؟؟؟
نکبت .
چلغوز یکدفعه ارمین اومد پیشم کمی عصبی بود .
-چی هارت وپورت میکرد
-هیچی بیخیال عشقم
romangram.com | @romangram_com