#سورنا_پارت_214


-ولی من فقط یه دونه عشقم رو میبینم

سرش رو اورد نزدیک ونزدیک تر خواست منو ب-ب-و-سه که گفتم:

-ارمین رژ لبم تو ماشینه نمیشه بعدا .

-چرا که نه عشقم .چرا روژت رو برنمیداری؟؟؟

-گیر کرده به این ماشینه در ماشینم .

-چه ماشین قشنگیه .از کی هست؟؟؟از شاهزاده .

-ماشین از تو نیست؟؟؟

-نه باباوووخودتم میدونی بابا یه قرون مالشم خرج من نمیکنه .

-جدا .

-ناراحت شدی؟؟؟

-نه .

-فکرش رو نکن وقتی کارخونه ام سودش زیاد شد واست یکی میخرم تو لایق بهترین هایی .

-مممنونم

دستش رو گرفتم ورفتیم روی رد کار پت سرم پایین بود وهمش مراقب بودم با این کفشا پاشنه بلند نیام روی زمین اون هم با این لباس .بازو ارمین رو محکم چسبیده بودم .

ارمین:بابا اینا اونجان اِ این اشغال اینجا چیکار میکنه؟؟؟؟

وقتی سرم رو بالا کردم با نابوری توی فاصله یک متریم سورنا ایستاده بود منم سوال ارمین رو هزار بار واسه خودم مرور کردم این اینجا چیکار میکنه .اعصابم حسابی داغون شده بود نمیدونم چرا همش یاد شبی میافتادم که بهم "ت........"کرد .

نگاهش کردم خوشتیپ شده بود ولی به نظر من با عینک موی پنج سانتی جذاب تره .ولی خیلی خوشتیپه چهره اش رو دیدم از چشماش کلی حرف میبارید با غم خاصی توی چشمام نگاه میکرد صورتش هم کمی قرمز شده بود جامی که دستش بود رو یکسره سر کشید .

عمو:سورنا جان این دختر سیندرلای منه .

-چی؟؟؟عمو شما این سورنا رو میشناسید؟؟؟

-بله که میشناسم این جشن امشب به افتخار پسر گلم سورنا برگذار شده هرچی از کمالات این پسر بگم کم گفتم .

ارمین که سریع از کنار من رفت من هم عصبی شده بودم .

-اره عمو شما راست میگید این پسر خیلی با کمالاته .

-چرا دوپهلو حرف میزنی ایسانم .

-عمو شما .

یکدفعه یکی از بادیگارد های عمو اومد ودر گوشش چیزی گفت ورفت عمو هم سریع دور شد همایون به هانی گفت:

-چه خبره؟؟

وبا هم دور شدند من خواستم از جلو چشم این بشر اشغال دور بشم که یکدفعه انگشتام رو گرفت وگفت:


romangram.com | @romangram_com