#سورنا_پارت_207

-چی میگی؟؟؟

-عه ساموئل به زنم نظر داره حالا فهمیدی؟؟؟

-چی؟؟؟

-اره .یه بار مست کرده بود گفت واسم .حالا میگی چه غلطی بکنم؟؟؟؟

-فعلا هیچ کار .باید منتظر محموله بعدی باشی .

-میدونی توی هر محموله چند نفر جونشون رو از دست میدن؟؟؟به اضافه جوونایی که باید نیروی کار بشن ولی نابود میشن؟؟؟

-خب میگی چیکار کنم؟؟؟

-به رهام بگو هواپیما خصوصیش رو واسم بفرسته .اینجور بهتره .شاید بتونم برسم .

-میدونی طو.... .

دادزدم:بهش ایمیل بزن همین حالا .

سریع به رهام میل زد واون جواب داد که میفرستمش امروز سه شنبه اس باید تا اخر شب برسم ایران .اگه نرسم نمیتونم محموله رو هدایت کنم .

-زود باش سوار شو سادرین .

سادرین:خدافظ عمو اردلان منتظرتونم

خدافظ .

ساعت 11 بود .

-عه کمک خلبان کی میرسید پس؟؟؟

-یک ربع دیگه اقا سورنا .

-زود باشید .

رسیدیم به فرودگاه .بعد از اینکه فرود اومدیم سریع پریدم از هواپیما بیرون ورفتم سمت آاو دی که توی پارکینگ بود باید هرچه زود تر به استانداری برسم از اونجا محموله رد میشه .باید چند سری فیلم وعکس بگیرم وحضورم هم لازمه واسه انجام درست ماموریت رسیدم سریع رفتم سمت کامیون حاوی محموله قاچاق همراهیشون تا لب مرز دبی وقطر رفتم .از خستگی دیگه نایی بر تن نداشتم .

ساعت 6 عصر پنج شنبه بود .

با اسفندیار خان تلفنی در حال ارتباط بودم .ولی این محموله هم زیاد به درد نمیخورد باید منتظر محموله ماه بعد باشم .

باز یک ماه کارم به تعویق افتاد باید برم خونه اسفندیار وهرجور شده از ایسان مراقبت کنم .اردلان هم خبر داد چیز زیادی از این پرونده ها عایدش نشده ونفهمیده هنوز فرد مورد نظر کیه .اولین پرواز تهران-قشم رو گرفتم ومنتظر موندم

ساعت حوالی دوازده بود رسیدم تهران .

خسته رفتم داخل پنت هاووسم .

به عایشه خبر دادم وسایل مورد نیازم رو بگذاره واینکه فردا قراره که اسفندیار برای پیروزی توی محموله ورفتن من به خونه اش جشنی رو برپا کنه .خودم رو روی ت-خ-ت پرت کردم .

با صدای زنگ های سرسام اورد تلفن از خواب پریدم .توی حالت بیصدا گذاشتمش وخسته به ساعت چشم دوختم .ساعت دوازده ظهر بود .کمی جا خوردم باز صدای تلفن در اومد .بدونه اینکه جواب بدم وصل کردم .

-بله؟؟؟

-سلام پسرم

romangram.com | @romangram_com