#سورنا_پارت_190


-راسش میخواستم بگم عصر اگه زنده موندم ونفسی موند میام وبه گفته شما خ-و-نتون .

-چی؟؟؟راست میگی؟؟؟وای نمیدونی چقدر خوشحالم از این قضیه امشب واست جشن میگیرم

-نه .نه ببینید هنوز چیزی قطعی نیست کارای من رو که میدونید؟؟؟اگه اومدم بگذارید جشن رو اخر هفته .

-باشه پسرم بیایی ونیایی خوشحالم میکنی ای کاش پسر واقعیم بودی

-ای کاش

ای کاش نبودم قهقه ایی شیطان امیز زد وقطع کرد رفتم سمت شرکت باید این موهامو کوتاهشون کنم عصر به ارایشگرم باید خبر بدم بیاد نشستم پشت میز .به منشی زنگزدم وگفتم همه قرارداد های امروز و به جریان بندازه ساعت 11 بود

یک قرار داد برای ساعت 3 عصر داشتم یکدفعه در باز شد وحسام حراسان پرید داخل .

منشی:اقا بگذارید هماهنگ کنم .اِ اقا این کار...

-احمدی میتونی بری ایشون حسام هستن دوستم هروقت بخوان میتونن بیان .

حسام:داداش .

-احمدی برو دیگه

-چشم قربان .

نشستم روی کاناپه وحسام هم روبروم

-میگی چی شده حسام ؟؟؟

-داداش بدبخت شدی

-چی شده؟؟؟

-ارسطو ته قضیه رو در اورد

-ته قضیه چیه؟؟؟؟

-ته قضیه ایسان رو .

-خب؟؟؟

-خب؟؟؟؟؟؟؟؟بدبخت شدی میگم پسر .

-اخه چرا؟؟؟

-ایسانت عشقت .

-عه بگو دیگه؟؟؟

-ایسان دختر خواهر زن اسفندیاره یه جورایی اسفندیار جونش به این دختر وصله .

-چی؟؟؟

ناگهان تمام اتفاقات ارمین همایون ایسان واییی حرف اسفندیار .


romangram.com | @romangram_com