#سورنا_پارت_189
-باشه خخخخخخ
همگی رفتیم بیرون وقرار شد که من فردا برم خونه اسفندیار تا اخر شب یعنی ساعت 12 هرجور شد خودم رو شاد نشون دادم ولی از درون دیگه جونی واسم نمونده بود داغون بودم .
همگی رفتند وتازه اول شب بود واسه من خواستم اخرین شب رو که توی این خونه ام رو توی اتاق ایسان بخوابم
عزم رفتن به بالا کردم که یکدفعه عایشه صدام زد .
-اقا جان میتونم وقتتون رو بگیرم؟؟؟
رفتم از پله ها پایین وگفتم:
-بگو؟؟؟
-بریم سالن؟؟
-بریم
زاهده خانم هم همراهمون اومد نشستیم روی کاناپه ها بعد اینکه عایشه خوب خالی شد از گریه کردن گفت:
-اقا جان به خدا خانوم جان برمیگرده غصه نخورید ها یه روز برمیگرده وباز صداتون میکنه مطمئنم .
ایستادم پوزخندی زدم وگفتم:
-میدونی حسین پناهی یه حرف خیلی قشنگ میزنه میگه میدونم یه روزی برمیگردی ولی روزی که برگشتی وصدام زدی دیگه نه روز مهمه ونه صدات
ورفتم از پله ها بالا نمیدونم با برگشتن ایسان چه عکس العملی نشون میدم ولی مطئنم نمیتونم ببخشمش حتی اگه عاشقترینشم باشم روی ت-خ-تش دراز کشیدم وتمام عطرش رو بلعیدم
چرخی زدم واشک هام شروع به ریختن کرد ناگهان توی تاریکی شب تار مویی از ایسان مثل ابریشم برق زد .
نشستم روی ت-خ-ت اروم گرفتم توی دستم نگاه به دراور کردم چندتایی رمان روش بود یکیش رو که اسمش تا نفس هست بود باز کردم واروم گذاشتم زیرش رفتم کنار پنجره چرا این روزای برفی تموم نمیشه؟؟؟
قبول من باختم
به زندگی
به خودم
به ایسان .
به زندگی اشکام رو .
به خودم ایسان رو .
وبه ایسان عشق رو .
دیگه این چشما نمیتونه دروغی بگه واسه خواستن ایسان دیگه این تاپ تاپ قلب دروغ نمیگه کاش میشد همه چیز رو پلی بک کرد تا درست بشه همه چیز اروم چشمم رو روی هم گذاشتم وخوابم برد .قبل از رفتن به شرکت به اسفندیار زنگ زدم:
-الو جانم پسرم؟؟؟
-سلام .
-سلام به جمالاتت گلادیاتورم .
این گلادیاتورت یک پدری ازت در بیاره اسفندیار که هفت پشتت تو قبر رو ویبره بره .
romangram.com | @romangram_com