#سورنا_پارت_175
-برو ارمین حالم ازت بهم میخوره .
-ایسان چرا دروغ میگی؟؟؟
-برو نمیخوامت میبینی که من ازدواج کردم سورنا هست .
-ایسان بسه میدونم عاشقمی
قلبم به شدت میکوبید .
-عزیزم اینجور نکن وقتی دیدمت با اون وضع اومدی توی خونه ام واون حرفا به خدا هنگ کردم نمیدونستم چی بگم .این یک ماه که نبودی خدا شاهده روزگار همه روسیاه کردم هررزو بایک دخترم یا به بابا میپرم که تورو ازم گرفت .بیا بریم
-اون دختر چی؟؟؟
-کیو میگی؟؟؟ملیکا؟؟؟ملیکا همه چیو درمورد تو میدونه بهم گفته .راستش من اولش باور نکردم ولی حالا که دیدم باورم شد .
-چیو گفته؟؟؟
-که زن سورنایی ودوسش نداری .راسش ملیکا خیلی سورنا رو دوست داره یک چیز دیگه میدونی بعد رفتنت خبر مرگ مهتاب اومد؟؟؟؟
-چی؟؟؟چی میگی تو؟؟؟
-اره مهتاب با یک نفر به بابا خ-ی-ا-ن-ت میکنه ومثل اینکه اون یارو تهدیدش میکنه مهتاب گوش نمیده اون یارو هم مهتاب رو به قتل میرسونه .
با خبر مرگ مهتاب حسابی جا خوردم همیشه از رابطه منو وارمین حمایت میکرد .اشک هام چکید ارمین دستش رو اورد واشکم رو پاک کرد سرش رو نزدیک اورد .
-ایسان عاشمی مگه نه؟؟؟
-ولی .
-هیسسس ولی نداره عزیزم منم دوست دارم میریم وبه بابا میگیم میخوایم تا دوماه دیگه عروسی کنیم .
-چی؟؟؟
از خوشحالی حس کردم روی ابرام .
-اوهوم عزیزم .تو حاضری زنم بشی؟؟؟
-راستش خیلی دوست دارم .
یکدفعه حرفم قطع شد ولـ.....
یک دفعه سورنا گفت:
-ایسان .
ازارمین جدا شدم وبهش با بهت نگاه کردم نگاهش خیلی حرفا داشت یک رنگ عجیبی گرفته بود .
-اینجا چه خبره این اقا کیه؟؟؟
ارمین:ایسان این همون سورناس؟؟؟
-ارمین ترو خدا .
---------
romangram.com | @romangram_com