#سورنا_پارت_174
این خوابه نه؟؟؟
مهربون بودن سورنا این رفتاراش؟؟؟وقتی برگشتم یکدفعه چراغ ها روشن شد وهمه شروع به دست زدن کردند واهنگ دیسکو شروع به خوندن کرد .
هیچ وقت خانواده ام واسم تولد نگرفته بودند همیشه تنهایی با هلینا میرفتیم رستوران ودر اخر یک کیک کوچیک بود .
همه در حال جیغ زدن بودن نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت .
از طرفی امروز عشقم ترکم کرده بود واز طرفی این جشن من بود؟؟؟
اینهمه بادکنک این همه مهمون؟؟؟
این شادی کردن واسه من بود؟؟؟
سورنا:ایسان نمیخوایی چیزی بگی؟؟؟
-یه دونه ایی سورنا .
-میدونم
-برو بالا ایسان دخترا منتظرتن وکلی چیزای خوب وقشنگ .
رفتم از پله ها بالا وقتی در اتاق رو باز کردم لباس طلایی رنگی رو دیدمش که خیلی زیبا بود وشبیه لباس پرنسس ها بود ارایشگر وخیاط اومدند وشروع به کار کردن کردند یک ساعتی تقریبا گذشته بود .
هما:وای فوق العاده شدی حتما سورنا سکته رو میزنه .
-نه بابا
ارایشگر:چرا عزیزم خیلی خوب شدی .تاحالا مشتری به خوشگلی تو نداشتم .
ایستادم وجلوی اینه به خودم چشم دوختم .سایه طلایی قهوه ایی که حالت غروب داشت .رژ لب صورتی رنگ موهام فر شده به صورت پرنسسی همه چیز فوق العاده بود یک جعبه روی ت-خ-ت بود بازش کردم کفش هایی خیلی زیبا داخلش بود پاهام کردم ورفتم از پله ها پایین پایین پله ها که رسیدم سورنا رو دیدم .خیلی جنتلمن وشیک کرده بود .بهش نمیاد از این کارا بکنه خنده ام رو غورت دادم سورنا نزدیک اومد وبهم رسید:
-خیلی خوشگل شدی .
پشت سر سورنا رو نگاه کردم در سالن باز شد وبا ناباوری صحنه ایی رو دیدم که هیچ برام خوشایند نبود ارمین دست توی دست همراه دختری اومد داخل بغض توی گلوم ریشه دووند .دستایی که سورنا به طرفم دراز کرده بود رو بالرزش دستام گرفتم همون موقع اهنگ دیسکو شروع به خوندن کرد اهنگ ملایمی بود .همراه سورنا رفتم وسط سالن سعی کردم به ارمین وحرفای امشبش فکر هم نکنم .دستای پهن سورنا دور ک-م-ر باریکم حلقه شد .
همراهیش کردم سرش رو نزدیک اورد وگفت:
-چیزی شده؟؟؟ناراحتی از سرشب تاحالا والان هم که مثل بید میلرزی ویخ زدی؟؟؟
-نه
-ایسان دروغ .
یکدفعه چشمم افتاد به ارمین که همراه اون دختر در حال رقصیدن بود دستای سورنا رو رها کردم وگفتم:
-به تو چه؟؟؟
بابهت نگام کرد دویدم سمت بالکن هوابرفی بود دلم واسه خودم گرفت وشروع به گریه کردن کردم .یکدفعه صدای اشنایی نزدیکم گفت:
-ایسان تو توی یکی از روزای قشنگ زمستون به دنیا اومدی هیچ وقت فکرشم نمیکردم یه روز اینقدر بزرگ بشی وواسه خودت خانومی بشی .اینقدر خوشگل بشی که دل وایمون همه رو ببری .
برگشت ارمین توی یک قدمیم بود با دستای بی جونم حولش دادم ولی اصلا تکونی نخورد .
romangram.com | @romangram_com