#سورنا_پارت_173
با یاد اوری ارمین باز هق هقم شدت گرفت ..
ساعت رو نگاه کردم 8:30 بود رسیدم دم در خروجی خونه سورنا سورنا توی حیاط در حال داد زدن بود .
اشکم رو پاک کردم:
-بی لیاقت ها .یعنی چی گذاشتید ایسان در بره هان؟؟؟؟اخه چرا حواستون نبود؟؟؟یک گلوله حروم اون کله های پوکتون کنم من؟؟؟
گلوش داشت جر میخورد پشتش به من بود رفتم نزدیک وروبروش ایستادم وقتی من رو دید سه بار پلک زد .
با عصبانیت گفت:
-کجا بودی؟؟؟
-
-ایسان حرف بزن بیش از این عصبیم نکن .
همون وقت اشکهام وبغضم ترکید وخودم رو توی ا-غ-و-ش گرم سورنا انداختم .
-چی شده؟؟کسی بهت دست زد؟؟؟کجا رفتی؟؟؟
اروم شده بود ودست روی سرم میکشید مثل یک پدر که نگران فرزندش میشه...
-ایسان من رو دق نده .
سرم رو ازش جدا کردم دو طرف صورتم رو گرفت وسرم رو اورد بالا وگفت:
-به من نگاه کن ایسان .کسی دست درازی بهت کرد؟؟؟کجا بودی این یکی دو ساعت؟؟؟؟
-میشه سوال نپرسی؟؟؟
وباز سم رو روی شونه اش گذاشتم دو طرف پالتوش رو باز کردم وچنگ زدم وسرم رو روی شونه های پهنش گذاشتم
-هیسسسس ایسان بسه .همه دارن نگا میکنن بیا بریم که از این حال درت بیارم .بیا دیگه؟؟؟
وبا دستاش کشید روی اشکام وگفت:
-بیا اینجا .
ودستم رو کشید وتوی ا-غ-و-شش گرفتم دستش رو روی چشمام گذاشت
-چیکار میکنی سورنا؟؟؟
ناگهان حس کردم نفس هاش روی پوستمه صداش از نزدیک گوشم بود
اروم گفت:
-برو جلو .
رفتم کمی که گذشت سکوت عجیبی بود اروم گفت:
-ایسانم تولدت مبارک .
چی تولدم امروزه؟؟؟دستش رو برداشت همه جا تاریک بود برگشتم وبهش نگاه کردم .توی چشماش برق خاصی بود که تاحالا ندیده بودم؟؟؟
romangram.com | @romangram_com