#سورنا_پارت_172


در رو زد ومن پریدم داخل نشستم روی کاناپه چایی اورد چقدر زیر چشماش سیاه شده

-خب کجا بودی ایسان این یک ماه؟؟؟

-ارمین؟؟

-بگو عزیزم .

-یه چیزی بگم؟؟؟

-بگو عشقم .

-راستش من من اگه دیگه دختر نباشم تو حاضری بازم باهام باشی؟؟؟

-برو بابا این حرفا شوخیشم مسخره اس .بعدشم من دیگه نمیتونم بات باشم .

-چرا؟؟؟

-نمیشه دیگه ایسان .سوال نپرس .

-بخاطر عمو؟؟؟

-فکر کن بخاطر اونه .

-ولی من دوست دارم تو عشقمی .

-ببین من از اولشم فقط رابطه دلیلم بودن باتوبودش .

-چی؟؟؟؟

-اره ایسان ولی حالا که یک ماه نبودی برو توی همون خراب شده ایی که بودی .تو حتی نمیذاشتی " .."کنم

-چی؟؟؟ارمین چی داری میگی؟؟؟

-ایسان بیخیال .حالا هم اگه دلت میخواد باهام باشی من حرفی ندارم ولی واسه ازدواج روم حساب باز نکن .

-چی؟؟؟

-اره ایسان .اگه حتی غیبت هم نمیزد من همین نظرم بود هرچی خواستم بگم تو خودت رو لوس کردی که من نگم .من ادم ازدواج نیستم .من نه تنها با تو با هیچ دختر دیگه ایی حتی فکر ازدواج هم نمیکنم برو الان هم میخوام برم تولد زن دوست دوست دخترم ..

-ارمین .

-میشه بری؟؟؟؟

-من .

واشکهام شروع به ریختن کرد ساعت رو نگاه کردم 7:30 بود سریع ایستادم ورفتم از خونه ارمین بیرون توی راه همش گریه کردم چرا باید سهم من از زندگی فقط بدبختی باشه؟؟؟توی جیب مانتوم هم یک یه ریالی پول نبود .

یعنی حرفای سورنا راست بود؟؟؟

الان که دیگه من تنها برم عمارت خودمون به چه دردی میخوره؟؟؟

تازشم من کند ذهن شماره مامان رو بلد نیستم باید برم موبایلم رو از خونه سورنا بردارم وفرار کنم باز فردا به یک دلیل فرار میکنم .البته خود سورنا هم راضیه که من دیگه با ارمین باشم .مطمئن ام ارمین دروغ گفت اون عاشق منه مگه میشه کسی از عشقش بگذره؟؟؟


romangram.com | @romangram_com