#سورنا_پارت_171

-وای یهویی یادم افتاد دیگه چکار کنم؟؟؟

-باشه به همه خبر میدم .بای

قطع کردم همون موقع ایسان در سالن رو باز کرد .

-چه خبره اینجا سورنا؟؟؟نیمی از بادیگاردات که رفتن خودتم که نیم ساعته اومدی اینجا بیا بریم پس دیگه .

-هیچی بریم؟؟؟

-بریم

چقدر واسم تک بود ایسان .

-ایسان تو برو من یه کاری دارم میام

-باشه تاکی طول میکشه؟؟؟

چش شده؟؟یعنی چی تا کی طول میکشه؟؟؟

-یک ساعتی نیستم باید برم جایی .

-باشه .

وچشماش برقی زد تصمیم گرفتم هدیه ایسان رو خودم بخرم .رفتم وسوار ماشین شدم .

وبه گشت وگذار مشغول شدم .

خرس پشمالویی توجهم رو جلب کرد خریدمش ویک جعبه بزرگ هم خریدم رفتم داخل طلا فروشی مرکز شهر ویک ست بلریان که شبیه پروانه بود وروی بالهای پروانه الماس کاری بود رو خریدم .

ساعت 7:30 شده بود ..

-----------

ایسان:

وقتی سورنا رفت فقط من وعایشه وزاهده ودوتا از بادیگارد ها مشغول بازی بودیم کجا رفت این مرتیکه؟؟؟؟وای خدای من در خروجی بازه کسی هم نیست اطراف رو نگاه کردم عایشه هم رفته بود داخل سریع از خونه پریدم بیرون .

وای خدای من یعنی این خوابه؟؟من دارم فرار میکنم انقدر دویدم تا که رسیدم به دم در خونه مجردی ارمین .

وای یعنی الان من پیش عشقم هستم؟؟؟رفتم سمت زنگ در وزنگ زدم صدای ارمین توی گوشم پیچید .

-کیه؟؟؟

- .

کیه؟؟چرا مزاحم میشی؟؟؟

-ارمین .

-ایسان؟؟؟؟

-اره خودمم

-بیا بالا عزیزم .

romangram.com | @romangram_com