#سورنا_پارت_168


-به نظرم همینجا بهتره بیرون که برف میاد

-اوهوم .بریم پیش کاکتوس ها خاکش کنیم .

-بریم

جفتش همونجوری در حال اواز خوندن بود .

-ایسان بگیرش برم بیلچه رو بیارم

ایسان گرفت توی دستش وشروع به نوازش کردنش کرد رفتم وبیلچه ایی اوردم وکندم قسمتی از خاک رو ایسان با اشک ب-و-س-ش کرد ودست من داد .توی دستم گرفتم واوردش نزدیک دهنم

-رفیقم داری میری؟؟؟ممنونم که این سالها کنارم بودی

وب-و-س-ی-د-مش وگذاشتمش داخل خاک ایسان گریه میکرد اگه عزیزاش طوریشون بشه چیکار میکنه؟؟؟رفتیم سمت قفس اون یکی اون یکی گوشه قفس بود دوتا زدم به قفس یکدفعه افتاد توی قفس .

ایسان:دق کرده وشروع به هق هق زدن کرد .

هردوشون رو خاک کردیم همراه ایسان رفتم پای تی وی روشن کردیم ولی هر دومون توی افکار خودمون بودیم .

یک ساعتی گذشته بود .ایسان هر از گاهی قطره اشکی از چشماش میچکید .

-ایسان .

-هوم؟؟؟

-بهش فکر نکن اصلا بیا تا با هم دیگه یه بازی بکنیم .

-چه بازی؟؟؟

-یادم تورا فراموش .

-خوبه .

-پس شرطتت رو بگو؟؟؟

-یک روز من رو ببری پیست .

-پیست؟؟؟چه شرط اسونی خخخخ

-خب تو هم نامردی نکن اسون بگو .

-خب .اگه از من رو یادت رفت باید واسم قورمه سبزی درست کنی

-خخخخخخ این که خیلی راحته .

-راحته؟؟؟پس چرا اون روز واسه من هیچی نگه نداشتی؟؟؟

-خب ببخشید .

چه ساده عذر خواهی میکرد چه ساده میخندید چه ساده گریه میکرد..

باصداقت حرف میزد بیش از حد احساساتی بود کاش به خاطر احساساتش ضربه نخوره


romangram.com | @romangram_com