#سورنا_پارت_164


خاله رفت داخل حسام اومد نزدیکم وگفت:

-بخاطر تو نیست میخواست فرار کنه .نگذاشتم

غلط کرده .

-باش .

-قهری؟؟؟

-نه بابا فقط ممنونم زدی داغون کردی روحیه ام رو .

-بیخیال پسر حالا بیشتر قدرش رو میدونی خریدهاتون هم کرده شد فقط رزرو باغ ولباس عروس مونده .

-بریم دلم براش لک زده .

-خب بنداز دلت رو تو لکه گیر .خخخخخخخ

-مرض حالا سواستفاده کن خب؟؟؟

-دیدی گفتم یه روز عاشقش میشی سورنا خان .

-بسه بریم؟؟؟

-بریم .

رفتیم داخل ولی ایسان وقتی فهمید من اومدم رفت توی اتاقش ودر رو بست رفتم دم درب اتاقش طبق عادت بدون در زدن وارد شدم .ایستاده بود وبه بیرون نگاه میکرد رفتم داخل ودر رو بستم .

-ایسان .

برگشت سمتم چقدر خوشگل شده چقد روزامون الکی از بین رفت .

-برو بیرون .

-سلام .

-برو بیرون سورنا نمیخوام ببینمت .

-سلام کردما .

-گیریم که علیک اومدی اینجا که چی بشه؟؟؟برو بیرون .

-میخوام بریم خ-و-نمون .

-من وتو هیچ وقت ما نمیشیم چرا نمیخوایی قبول کنی؟؟؟این حرفا رو خودتم میزدی مگه نه؟؟؟پس برو .

-ایسان بیا بریم دیگه .

-به چه دلیل؟؟؟شرط داره اومدنم

-چه شرطی؟؟؟

-موبایل بهم بدی ..همه چیمو که ازم گرفتی رو برگردونی حتی ارمین رو .


romangram.com | @romangram_com