#سورنا_پارت_163
-عایشه میگم بیار بگو چشم .
رفتم سمت پنجره قدی اتاق هوا برفی بود .
یک هفته گذشته .
یک هفته اس که یک بار اون هم از سر اجبار به اسفندیار خان سر زدم مدام دوست پسر ایسان به موبایلش پیام میده .
چی بود اسمش؟؟ارمین یک هفته اس که خونه خاله ام حتی نرفتم دیگه تحملم تموم شده
-عایشه .
-بله اقا جان؟؟؟
-ح-م-ا-م رو حاضر کن .
کمی که گذشت رفتم داخل ح-م-ا-م .
بدونه اینکه ته ریشم رو بزنم رفتم بیرون ست مشکی زدم وعطر گلادیاتورم رو زدم ورفتم بیرون برف میومد امروز میرم دیدن ایسان هرچی میخواد بشه بشه بسشه رسیدم به در خونه حسام رفتم داخل .
خاله:پسرم اومده وبه سمتم پا تند کرد که حرف توی دهنش با دیدن من خشک شد خوبه ح-م-ا-م رفتم وبه خودم رسیدم چشماش از تعجب گرد شد .
-پسرم چی به سرت اومده؟؟؟
حسام هم اومد توی حیاط
-مامان سورنا بود؟؟؟مامـ .
-رفیق با خودت چیکار کردی؟؟؟؟چقدر لاغر شدی تو .
خاله با گریه اومد سمتم وگفت:
-نکنه کسی مرده که مشکی پوشیدی واین وضعته؟؟؟
از خنده نزدیک بود منفجر بشم .
-نه خاله جان .
-پس چی پسرم؟؟؟
واشکش رو با گوشه شنلش پاک کرد .
-هیچی عزیزم انقدر گریه نکن قربونت برم
هما:چه خبره همه اومدید حیـ .داداش سورنا خودتی؟؟؟
-پس کیه؟؟؟
خاله:چرا نیومدی زنت رو ببری نمیدونی این مدت خودش رو توی اتاق حبس کرده بود چرا شما که تحملش رو ندارید با خودتون اینجور میکنید؟؟؟
وا ایسان مگه عاشق منه؟؟؟نگاه کن .
چرا پس لج کرد رفت خاله داره حتما شوخی میکنه ..
romangram.com | @romangram_com