#سورنا_پارت_162


چمدون رو با حرص از دستش کشیدم

خاله:چی شده مادر؟؟؟این دخدره چشه س؟؟؟

حسام:مامانی خوشگلم بیا بریم تا بد بگم .با سورنا دعواش شد .

خاله:چی؟؟؟اخه چرا؟؟؟

حسام:ایسان توبرو بالا

با قهر رفتم بالا واسه ناهار پایین نرفتم وقت شام شده بود ..

در اتاق رو قفل کردم کسی مزاحمم نشه وراحت خوابیدم تا صبح .

صبح دیگه شکم بی صاحاب امونم رو برید اروم قفل در رو باز کردم ورفتم بیرون رفتم توی اشپزخونه وکمی واسه خودم تنقلات خوردم .یکم سنگ شکلاتی دستم بود ودر حال ملچ مولوچ کردن بودم که یکی زد به کمرم چند متر پریدم بالا

حسام:به به بالاخره انگار با شیکمد اشتی کردی حج خانوم .

چنان جیغی زدم که خودمم جا خوردم حسام سریع در دهنم رو گرفت دستش رو گاز گرفتم داد زد:

-وای سورنا از دستت چی میکشه وحشی .

-خودتی .

-چه عجب اشتی کردی ..

-به توچه؟؟؟

-باشد قهر کون .منم به ای سورنا میگم بیاد ببردد لاخاک رفته ورپریده .

-خب حالا .حسام .

-ببین ایسان هما استاد خر کردنس منا نتونسس خر کوند پس خر نیمیشم .

-باشه

ورفتم بالا .

الان یک هفته اس که از سورنا هیچ خبری نیست ومن وخاله هم چند تا خرید کوچیک رو رفتیم ولی خرید لباس عروس ورزرو باغ مونده .

------------

سورنا:

وقتی ایسان رفت نشستم گوشه اتاق وتا شب پنج تاییی بسته سیگار خالی کردم

عایشه:اقا جان ترو خدا به خودتون رحم کنید

زاهده:اقا جان راس میگه بچه ام به خودتون رحم کنید

-میخوام تنها باشم عایشه واسم یه قهوه تلخ بیار .

-اقا جان غذا نخورده ؟.


romangram.com | @romangram_com