#سورنا_پارت_160


اشکهام واخرین اشکم شروع به ریختن کرد دستم رو بردم بالا ومحکم توی صورتش فرود اوردم .چمدونش رو کشید وبرد طرف درب که بره بیرون .

-سوفیا من نفست بودم نه؟؟؟چه زود زدی تو کار نفس مصنوعی اونم از ل-ب-ه-ا-ت حداقل بی شرف بهش میگفتی قبلش سیگار نکشه از وقتی بوی سیگار میدادی دیونه ام کردی .

برگشت توی چشمام با حیرت نگاه کرد .

-اره فهمیدم .از همون اولشم میدونستم .خیلی راحته هر روز بایکی بودن نه؟؟؟؟

-به تو چه؟؟؟

-ه......ز میپری ادمه ه........ه همینا رو هم میگه دیگه .

عصبی رفت .

ومن هم حرفای اخرم رو بهش زدم .

از اون روز به بعد شکلات هایی که سوفیا دوست داشت رو تبدیل به سیگار ومشروب کردم .چون که هرشب قبل اینکه برم خونه واسش یک جعبه میخریدم

از اون روز به بعد من رو کشت .از اون روزی که دیدمش اومده توی کارناوال وخودش رو به فروش گذاشته نابود شدم ..

ومن شدم سورنای سیاه .کسی که قلبش سیاه شد .

*****

زمان حال .

عایشه از طرف من به طرف ایسان میدوید وخواهش میکرد درست مثل همون روز شوم

ولی من باز عشقم رو از دست نمیدم ..

حسام:بریم ایسان؟؟؟

-بریم .

رفتند سمت در با قدم های بلند خودم رو به ایسان رسوندم ودستش رو گرفتم .کمی ترسید وقتی خواست دستش رو بکشه نگذاشتم .

با بغض گفتم:

-میشه نری ایسان؟؟؟

برگشت وبا بهت توی چشمام نگاه کرد ..

پوزخندی زد وگفت:

-واسه رفتنم لحظه شماری میکنم نرم؟؟؟؟

حسام:دادا .

واون هم با چشمای گرد شده نگام کرد

ایسان:بریم؟؟؟

با التماس چشمام رو توی چشمای حسام دوختم پلکی زد .


romangram.com | @romangram_com